گفت و گوی  با بیژن عبدالکریمی در «رادیو گفتگو» (موج اف ام، ردیف 103.5 مگا هرتز)

موضوع: دلایل دین گریزی جوانان در کشور

زمان: دوشنبه 1393/4/30 ساعت 20 الی 20:30.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 15:53 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

مقدمه:
همیشه وجدان اخلاقی‌ام با این نهیب روبرو بوده است که «تو به عنوان یک اهل قلم و به عنوان یک شهروند جهانی و از همه بالاتر به عنوان یک انسان در برابر رنج‌ها و دردهای مردم مظلوم، بی‌دفاع و رنج‌کشیدهٔ فلسطین، که همچون زگیل زشتی بر چهرهٔ تمدن به ظاهر زیبا و فریبندهٔ امروزی خودنمایی می‌کند، چه کرده‌ای؟» ارسال نامهٔ زیر به رئیس‌جمهور آمریکا، بعد از وتو شدن حق تشکیل یک دولت مستقل فلسطینی توسط آمریکا در آبان‌ماه سال ۱۳۹۰ صرفاً می‌توانست مرهمی بر جراحت دیرینهٔ وجدان انسانی‌ام باشد. این روزها با دیدن خاموشی نسبت به جنایات عظیم در غزه، زخم وجدانم دوباره سر باز کرد. انتشار این نامهٔ قدیمی در اینترنت تنها مفری بود که می‌توانست گریبانم را از چنگال فشار بغض ناخاموشم در این شب‌ها برهاند:

آقای رئیس‌جمهور اوباما،
با سلام و احترام. امیدوارم که در هنگام دریافت این نامه خوب و شاد باشید. اینجانب، بیژن عبدالکریمی، یک استاد ایرانی فلسفه در تهران، خواهانم پرسشی را که در این روزهای اخیر ذهنم را بسیار درگیر کرده است، با شما، در مقام رئیس جمهور ثروتمندترین و نیرومندترین کشوری که تاریخ بشر تاکنون به خود دیده است، در میان بگذارم. ابتدا باید خدمت‌تان عرض نمایم که بنده نه یک بوروکرات رسمی یا عضوی از حکومت جمهوری اسلامی و نه عضوی از جنبش‌های به‌اصطلاح اسلامی و به تعبیر شما بنیادگرا هستم، و نه تعلقی به جنبش‌های چپ مارکسیستی دارم؛ بلکه صرفاً در مقام یکی از هفتمیلیارد انسانی که بر روی کرهٔ زمین زندگی می‌کنند، و به عنوان شخصی که هم به دلیل وجههٔ روشنفکری‌تان و هم به دلیل اینکه نخستین رئیس‌جمهور سیاه‌پوست‌  آمریکا هستید و هم به دلیل هوش سرشارتان در استفاده از شبکه‌های اجتماعی فضای مجازی برای مبارزات انتخاباتی و غلبه بر رقبایی که به کانون‌های اجتماعی و اقتصادی قدرت تعلق داشتند و نیز به جهت برگزیدن شعار «تغییر» و هم به دلایل متعدد دیگری برای شما احترام خاصی قائل بودم.
همچنین، باید اضافه نمایم که در دهه‌های اخیر تحولات ژرفی در فضاهای فکری جهانیان صورت گرفته است، تا آنجا که مفاهیمی چون «استعمار»، «امپریالیسم»، «کاپیتالیسم» و... ــ اگر نه کاملاً، لیکن تاحدود زیادیــ از گفتمان‌های روشنفکری جهانیان متأسفانه یا خوشبختانه ــ شما خود در این باره قضاوت کنیدــ رخت بربسته، و حتی بسیاری «استعمار یا امپریالیسم دیروز» را به منزلهٔ «فرشتهٔ نجات امروز» تلقی می‌کنند. به علاوه، هم حضور شما در عراق، که به سرنگونی صدام انجامید، و هم جنگ شما با طالبانیسم در افغانستان، که با هزینهٔ سنگین کشته شدن بسیاری از سربازهای آمریکایی صورت گرفته است، و نیز حضور ناتو در لیبی و سقوط معمر قذافی، و نیز نفرت و بیزاری روشنفکران اکثر قریب به اتفاق مللِ به‌اصطلاح جهان سوم از حکومت‌های دیکتاتوری خود، نوعی گرایش مثبت به غرب به وجود آورده، تا آنجا که لیبرال‌دمکراسی غربی را یگانه راه نجات جوامع خود تصور می‌کنند.
حال، نکته‌ای که خواهانم آن را با شما در میان بگذارم این است: موضع شما به طور خاص، و موضع آمریکا به طور کلی، در قبال به رسمیت شناخته شدن ملت محروم و ستم‌کشیدهٔ فلسطین تردیدی جدی در دل بسیاری از توده‌ها و روشنفکران سراسر جهان نسبت به ارزش‌های لیبرال‌دمکراسی غربی افکنده و خواهد افکند و این گمانه را تقویت خواهد کرد که لیبرال‌دمکراسی غربی و ارزش‌های آن چیزی جز دستاویزی فریبکارانه برای نیل به اهداف سیاسی و اقتصادی نبوده، فاقد هر گونه اعتبار و اصالتی است.
سؤال من، در مقام یک معلم فلسفه این است:  آیا شما، در مقام رهبر کشوری که هژمونی تمدن جهانی غرب و ارزش‌های لیبرال‌دمکراسی آن را برعهده دارد، هیچ به این امر اندیشیده‌اید که موضع‌گیری در برابر به رسمیت شناختن فلسطینیان به منزلهٔ یک ملت و حاکمیت مستقل و مخالفت در برابر خواست بخش بسیار عظیم جهانیان چه نتایج و تعاقبات سیاسی، اقتصادی و از همه مهم‌تر فرهنگی برای غرب و آمریکا به همراه خواهد داشت؟ آیا فکر می‌کنید از دست رفتن همهٔ اعتبار و آبروی آمریکا و ارزش‌ها لیبرال‌دمکراسی غربی در میان بخش وسیعی از جهان موسوم به جهان سوم و نیز حتی در میان خود روشنفکران و متفکران اروپایی و آمریکایی، جایی برای هژمونی آمریکا و غرب در جهان کنونی باقی خواهد گذاشت؟ آیا به نظر شما دفاع از اسرائیل و منافع کوتاه‌مدت غرب در خاورمیانه به بهای از دست رفتن حیثیت و آبروی جهانی و قربانی شدن منافع استراتژیک‌تان امری عاقلانه است؟
به گمان من، امروز حل یا عدم حل عادلانهٔ مسألهٔ فلسطین به یک امتحان حیاتی برای ارزش و اعتبار و آیندهٔ تمدن غرب تبدیل گشته است.
با احترام
بیژن عبدالکریمی
دانشیار فلسفه
ایران، تهران  
۹ آذر ۱۳۹۰

Mr. President Obama,
Greetings.
I hope this letter finds you fine and happy. I, Bijan Abdolkarimi, an Iranian professor of Western philosophy, would like to put to you, as the president of the richest and the most powerful country that has emerged in the history of mankind on Earth, a question that has engaged me in recent days. First, I have to say that I am by no means an official bureaucrat in the Islamic Republic of Iran or a member of the so called Islamic movements (a fundamentalist as you call it), or interested in leftist Marxist trends. I am only one of the seven billion ordinary men who live on Earth and a person who respected you because of your intellectual manner, your being the first American black president, your talent in using new, virtual, social networks in your presidential election, your victory over competitors backed by social and economic canons of power, as well as your "change" motto, and so many other reasons.
    In addition, unfortunately or fortunately—you yourself judge in this case, in recent decades, very profound changes have occurred in the world mental sphere as far as concepts like "colonization", "imperialism" and "capitalism" have departed the world’s intellectual discourses—if not absolutely but to very large extent; even today some conceive "the past colonization or imperialism" as "present savior angel."
    Moreover, there has formed a kind of positive attitude to the West among the so-called third world societies because of the presence of American soldiers in Iraq, which came to end the overthrow of Saddam Hussein's regime, your war with Talibanism in Afghanistan at the very hefty expense of many American young soldiers dying, and the presence of NATO's forces in Libya which ended in Moammar Gazzafi's overthrow.  As well, most intellectuals of the above mentioned countries have an aversion to their dictator states and they conceive western liberal democracies as the only saving grace for their societies.  
    But, I would like to draw your attention to this point:
    Your negative position in particular, and the negative position of America in general, regarding the recognition of oppressed Palestinians have raised very deep doubts concerning the values of western liberal democracies in the heart of many people and especially intellectuals throughout the world.  It will enforce the belief that western liberal democracy and its values are nothing save a deceitful pretext to attain some political and economic goals, and that they lack any credibility and authenticity.         
     As a professor of philosophy, I would like to ask you: Have you, as the leader of the country which holds the hegemony of the global western civilization and its liberal democratic values, thought that your negative position against the recognition of Palestinians as an independent state and your opposition to the will of the greater number of people throughout the world, will end in political, economic and, ever increasingly, cultural implications and consequences for the West in general and America in particular? Do you think that, after losing all the credibility and dignity of America and Western liberal democratic values among a great number of peoples in so called third world societies and even among the thinkers and intellectuals of the western countries themselves, there will be any place for the hegemony of America and other western countries? Is it, according to you, intelligible to defend Israel and your short-time interests in the Middle East at the expense of your global credibility and the sacrifice of your long-time strategic benefits?
In my opinion, today’s problem of Palestinians and its just or unjust outcome is a vital, crucial examination of the values, credibility, and the future of the West.
Respectfully,
Bijan Abdolkarimi
An Iranian professor of Western Philosophy
Iran—Tehran
2011/11/1

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 4:54 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

معضلهٔ عقلانیت (پاسخ به نظر آقای افشین احمدپور)

با سلام و تشکر
فارغ از احترامی که برای جناب عبدالکریمی همچون سایر مردان اهل اندیشه قائلم گمان می‌کنم که نقص این مطلب [مقالهٔ «مرگ تفکر، مرگ اصالت: نگاهی به رابطهٔ نظر و عمل در جهان معاصر»] نیز همان نقصی است که در سایر گفته‌ها و نوشته‌های ایشان به چشم می‌خورد: فقدان استدلال، ادعاهای سترگ فاقد دلیل، شباهت با شعر و شعار و... .
به نظرم جناب عبدالکریمی به جای فلسفه بهتر بود وارد وادی هنر می‌شد چرا که فلسفه ساحت تاخت و تاز عقل است و با خیال و شعر و شعار کاری ندارد.کسی که اهل فلسفه است اشکالی ندارد که جامة شاعری به تن کند اما به شرط آنکه بگوید اینجا می‌خواهم شعر بگویم اما اگر مخاطب را به نام فلسفه پای سخن خویش نشانید و شعر و شعار تحویلش داد غش در معامله کرده است!!
افشین احمدپور
۲۷ تیر ۱۳۹۳
------------------------------------------------------------
آقای احمدپور عزیز!
با سلام و با سپاس از الطاف جنابعالی.
به گمانم این که عقل چیست و عقلانیت و تفکر کدام، خود یک پرسش فلسفی است، پرسشی که شما نااندیشیده پاسخ آن را بدیهی و مسجل فرض کرده‌اید. براستی کدام تلقی از معانی گوناگونِ عقل و معرفت و تفکر صحیح است؟ آیا میان تفکر، آنچنان که ارسطو و به تبع وی عزیزانی چون شما می‌اندیشید با شعر و شاعری (در معنای مذمومی که تحت تأثیر ارسطو بدین مقوله بخشیده‌اید) مرزی قاطع وجود دارد یا می‌توان طور دیگری نیز درباره این مقولات اندیشید و فرضاً همچون افلاطون، فلوطین، سنت آگوستین، رمانتیست‌های آلمانی، ایده‌آلیست‌های آلمانی، کی‌یرکه‌گور، نیچه، هایدگر و بسیاری از متفکران سنت تاریخی خودمان یا دیگر سنت‌های شرقی از سنخ دیگری تفکر سخن گفت که با تفکر استدلال‌محور و منطق‌پرستانهٔ ارسطویی بسیار متفاوت است؟ به نظر شما آیا با ظهور راسیونالیسم خشک و منطق-محور ارسطو تفکر یونانی اوج گرفت یا تنزل یافت؟ برای راسل یا اگوست کنت، که شما نیز ناآگاهانه و تأمل‌ناکرده در همان سنت می‌اندیشید، با ظهور تفکر ارسطویی، عقلانیت در معنای حقیقی شکل می‌گیرد. اما اگر از منظر نیچه، هوسرل یا هایدگر بنگرید با ارسطو تفکر یونانی انحطاط می‌یابد و تفکر اصیل وصفی فنی و تکنیکی پیدا می‌کند. درستی یا نادرستی هر یک از این مواضع خود مسأله‌ای فلسفی است و پاسخ آن را نمی‌توان بدیهی یا اثبات شده فرض کرد.
چشم‌انداز دیگری برای مواجهه با بحث و انتقاد جنابعالی طرح این پرسش است: به نظر شما آیا مسیح از تفکر و عقلانیتی برخوردار بود یا نه؟ بی‌تردید شیوهٔ تفکر مسیح با ارسطو یکی نبود و مسیح اساساً اهل خطابه‌های درسی و تفکر منطقی و استدلالی همچون تفکر ارسطو نبود. اما آیا این بدین معناست که مسیح فاقد عقلانیت بود؟ در سنت تاریخی ما آیا تفکر اصیل بیشتر در آثار ابن سینا و ملاصدرا موج می‌زند یا در اشعار حافظ و مولانا؟ به نظر می‌رسد هر گونه پاسخ قطعی و تأمل ناشده به این پرسش‌ها ناشی از نوعی جزمیت متافیزیکی است. تصور می کنم همه ما همچون بسیاری از متفکران امروز باید بپذیریم که عقلانیت و چیستی آن خود یک معضله است، آنچنان که باید و می‌توان از معضلهٔ عقلانیت  (The problem of rationality)  سخن گفت. در تأمل بر همین معضله است که ما با پرسش بسیار اساسی دیگری مواجه می شویم و آن این که آیا ما باید از «عقل» سخن بگوییم یا «عقل‌ها»؟ اگر وجود عقلانیت‌های گوناگون را بپذیریم (فرضاً عقلانیت متافیزیکی یونانی، عقلانیت دینی عبری، عقلانیت ارسطویی، عقلانیت افلاطونی، عقلانیت مسیحی و...) آنگاه شاید از گزندگی، تیزی و گزندگی این سخن بنده که «نحوهٔ مواجهه شما با اینجانب کمی نامهربانانه و از سر کم‌لطفی بوده است» کاسته شود.
نکتهٔ اساسی دیگر در خصوص بحث حاضر، این است که بر اساس تفکر مفهومی، گزاره¬محور، استدلالی و منطق‌پرستانة ارسطویی هر گونه معرفت و تفکر غیرمفهومی، حضوری، غیرگزاره‌ای و وجودی (اگزیستانسیل) انکار یا لااقل نادیده گرفته می‌شود. لذا اینگونه تلقی از مقولة تفکر، معرفت و عقلانیت به دلیل عدم درک امر اگزیستانسیل، از درک مهم¬ترین مسائل فرهنگی روزگار ما،‌که با جان و روح و اگزیستانس انسان¬ها سروکار دارد، ناتوان بوده، پرداختن به این گونه مقولات را در قلمرو امور شعر و شاعری (آن هم در معنای مذموم ارسطویی کلمه) و نه در حوزة فلسفه و تفکر قلمداد می‌کند. برای مثال دوستانی که اسیر تفکر گزاره¬محور هستند، مسألهٔ «خدا» را صرفاً در سطح فاهمه، یعنی در سطح تفکر مفهومی و گزاره‌ای درک می‌کنند. لذا آنان نمی‌توانند فرضاً درکی از مقولة «مرگ خدا» در تفکر نیچه و طرح مسألهٔ وجودی نیهیلیسمــ که مهم‌ترین مسألة متافیزیکی روزگار ماست- داشته باشند. جزم‌ندیشان تفکر مفهومی نیچه را استهزا و وی را به شعر و شاعری متهم می‌نند و با اعجاب بسیار، به نحوی انکاری می‌پرسند در حالی که میلیاردها انسان به وجود خداوند «باور» دارند و هر صبح و روز و شب به مسجد، کنیسه و کلیسا می‌روند، «مرگ خدا»‌ چه معنایی دارد و آیا کاربرد این تعبیر می¬تواند جز به مجاز و بیان شاعرانه باشد؟ لیکن این جزم‌اندیشان نمی‌توانند این امر اگزیستانسیل را دریابند که ممکن است میلیاردها انسان در سطح فاهمه و تفکر مفهومی خود در برابر این پرسش که «جهان را چه کسی آفریده است؟» پاسخ دهند: «خدا» و هر صبح و روز و شب نیز به مسجد، کنیسه وکلیسا روند، حال آنکه این خدا در جان‌هایشان (یعنی در سطح اگزیستانس و نه در سطح صرف لسان و فاهمه) هیچ گونه حضور و ظهوری نداشته باشد. تعبیر دیگر «عدم درک امور اگزیستانسیل»، «عدم درک مهم‌ترین و بنیادی مسائل فرهنگی» است که عموماً با امور و مسائل اگزیستانسیل گره خورده است. بیان دیگر مطلب این است که دوستانی که تفکر را صرفاً در تفکر مفهومی، گزاره‌ای، عقلی، استدلال‌محور و منطق¬پرستانه خلاصه کرده، هر گونه تفکر تاریخی و اگزیستانسیل را متهم به رمانتیسیسم، احساسات¬گرایی و شعر و شاعری (در معنای مذموم و نه متعالی کلمه) می¬کنند، اسیر عقلانیتی توهمی، انتزاعی، غیرانضمامی و غیرتاریخی هستند که میان اندیشه¬هایشان با واقعیات اجتماعی و تاریخی جهان پیوند بسیار کم¬تری وجود داشته، تفکر در آنها تا سر حد چیزی شبیه حل جداول حروف متقاطع تنزل می‌یابد. شاید مطالعهٔ سیاه‌مشق اینجانب با عنوان «طرح چند پرسش انتقادی در برابر فلسفه‌های تحلیلی» در همین وبلاگ بتواند به روشن‌تر شدن موضوع مورد مناقشه یاری رساند.
ارادتمند
بیژن عبدالکریمی
۲۷ تیر ۱۳۹۳

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 11:55 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

دریدا و سرشت سرکوب‌گرانه عقل مدرن (مصاحبه با بیژن عبدالکریمی)
منتشرشده در روزنامه فرهیختگان، سه‌شنبه، ۲۴ اردیبهشت 1393
مصاحبه‌کننده: زهرا سلیمانی
--- بعد از فوکو، دریدا یکی از مهم¬ترین چهره‌های مؤثر در جریان پست¬مدرنیسم است. این اهمیت از چه ناشی می‌شود؟
ـ دریدا به واسطه آثار بسیاری که در حوزة فلسفه و نقد ادبی انجام داده است و کتاب‌ها، مقاله‌ها و نوشته‌های بسیاری که دارد معروف است. او درباره افلاطون، کانت، هگل، هایدگر، هوسرل و مارکس و دیگر چهره‌های برجسته تاریخ فلسفه غرب و نیز دربارة شخصیت های ادبی همچون جیمز جوئیس، ژرژ باتای، ‌رولان بارت و شکسپیر و نیز دربارة موضوعات سیاسی همچون آپارتاید، فمنیسم، کشتار همگانی و خلع سلاح هسته ای و نیز دربارة حقوق، آموزش و پرورش، معماری، هنر و... کتب و مقالات بسیاری به رشتة تحریر درآورده است. او همچنین به واسطه تفسیرهای خاص و شالوده¬شکنانه¬ای که از فلاسفه کلاسیک دارد و به جهت تفسیرهای غیرمترقبه‌ای که از آنان و آثارشان ارائه می‌دهد ممتاز و مشهور گردیده است. یکی از ویژگی‌های فکری دریدا خرق عادت است، یعنی ارائه تفسیرهای شالوده‌شکنانه و بت‌شکنانه‌ای که در تفسیرهای عادی و مرسوم انتظارش نمی‌رفت. در واقع، وی می¬کوشد بسیاری از ساختارهای ذهنی رایج را به پرسش گیرد. به این اعتبار بعضی معتقدند که به تدریج نوشته‌های او به بخشی از آثار کلاسیک تاریخ فلسفة غرب تبدیل شده است و به همین دلیل نیز می¬توان  وی را یکی از چهره¬های شاخص جریان تفکر پست¬مدرن برشمرد. البته باید توجه داشت که هیچ یک از چهره‌های مشهور در جریان پست مدرنیسم مثل لیوتار، دریدا و فوکو از فیلسوفان بزرگ، مؤسس و درجه یک نیستند. آن‌ها هیچ یک هم‌شأن فیلسوفان بزرگ کلاسیک مانند ارسطو، افلاطون، کانت، هگل یا نیچه و هایدگر نیستند. فیلسوفان پست¬مدرن گرچه اندیشه‌های قابل تأملی دارند و از آنان بسیار می‌توان آموخت لیکن آموزه‌های آنان بر بصیرت‌های بنیادین فیلسوفان بزرگی چون کانت، نیچه، هایدگر و ویتگنشتاین استوار است.
--- اما دریدا با بحث اصلی اندیشه خود یعنی «ساختارشکنی» یا چنانچه شما نام بردید، «شالوده¬شکنی» تأثیر بسیاری در حوزه‌های نقد ادبی، ادبیات، هنر و حتی معماری گذاشت که سند ورود آن‌ها به دوره پست مدرن بود.
ـ دریدا شیوه‌های مرسوم بحث درباره مسائل فلسفی را به چالش ‌کشید. نکته اساسی¬ای که دریدا می‌کوشد نشان دهد، این است که در بیشتر مسائل فلسفی، معرفت¬شناسانه، منطقی و اخلاقی و در نظام‌های گوناگون متافیزیکی، نوعی تقابل¬سازی وجود دارد. این تقابل¬سازی¬ها مثل تقابل مفاهیم خیر و شر در افلاطون، یا تقابل امر استعلایی و امر تجربی در کانت، یا تقابل مفاهیم متن و حاشیه یا تقابل سنت  و مدرنیته یا شرق و غرب در تفکر خود ما را در خیلی از نظام¬های متافیزیکی و در شیوة تفکر بسیاری می¬توان مشاهده نمود. وقتی ما سعی می‌کنیم پدیدارها و تمام موضوعات را تحت مفاهیم متقابل بفهمیم، این گونه تقابل¬سازی¬ها و ثنویت¬اندیشی¬ها گاه به تقابل¬سازی¬های ایدئولوژیک (مثل تقابل پرولتاریا و سرمایه¬دار در ایدئولوژی مارکسیستی یا تقابل خودی و غیرخودی در ایدئولوژی¬های توتالیتر) تبدیل می‌شوند؛ یعنی ما می‌کوشیم تمام واقعیات را تحت دو مفهوم متقابل در بیاوریم. آنگاه همواره حق مطلق را به یک طرف می‌دهیم و آن را مرجح می¬دانیم و طرف مقابل آن را غیر مرجح تلقی می¬کنیم، یعنی به یک طرف تقابل به نحو مطلق امتیاز مثبت و به طرف دیگر تقابل به نحو مطلق امتیاز منفی می¬دهیم و یکی از طرفین دو قطبی‌ها را بر دیگری ارجحیت مطلق می¬بخشیم و طرف دیگر تقابل را به نحو مطلق حذف کرده یا نادیده می‌انگاریم، آنچنان که فرضاً در ایدئولوژی مارکسیسم به قطب پرولتاریا همواره امتیاز مثبت و به طرف مقابل، یعنی سرمایه¬دار همیشه و به نحو مطلق امتیاز منفی داده می¬شود. تفکر شالوده¬شکنانة دریدا، کوششی به منظور غلبه بر این دوقطبی‌اندیشی¬ها و نشان دادن این حقیقت درست است که واقعیت‌های متکثر، پیچیده و ذوابعاد را نمی¬توان تحت مفاهیم دوگانه قرار داد و همیشه نمی¬توان به یک قطب به نحو مطلق ارجحیت بخشید و طرف مقابل را به نحو مطلق انکار کرد، چرا که هر قطبی همواره نیازمند قطب دیگری است و هیچ قطب خالص، ناب و مستقل از قطب دیگر وجود ندارد. از نظر دریدا در ثنویت¬اندیشی¬های ایدئولوژیک همواره یک قطب، قطب دیگر را سرکوب کرده و کنار زده است و او تلاش می‌کند که با تحلیل‌های خودش پاره¬ای از علل سرکوب شدن، کنار رفتن و به حاشیه رانده شدن یک قطب به نفع قطب دیگر را نشان دهد و اثبات کند که ما همیشه یک قطب ناب و مستقل از دیگری نداریم، بلکه قطب مقابل و سرکوب شده می‌تواند بعد از مدتی به نحو دیگری باز گردد و خودش را بازسازی کرده و حضور خودش را اعلام کند. لذا بحث دریدا نتایج مهمی در فهم «دیگری» دارد، یعنی هر هویتی تا حدود زیادی وابسته به هویت متقابل خودش است و مرزهایی کاملاً فارق و تمییزدهنده میان قطب‌های مختلف نمی‌توان کشید.
اندیشه دریدا از این نظر اهمیت دارد که می¬تواند ضربات محکمی بر هر گونه جزم¬اندیشی¬های متافیزیکی و ثنویت¬اندیشی¬های ایدئولوژیک وارد کند و نشان دهد که واقعیت‌ها پیچیده، متکثر و ذوابعاد هستند و ما با ثنویت¬اندیشی¬ها و دوقطبی¬سازی¬هایمان واقعیت‌ها را بیش از حد ساده و کلی می¬کنیم لذا فهم درست پدیدارها را از دست می‌دهیم.
--- آیا این جمله وی «حقیقت در گفت‌وگو شکل می‌گیرد» را می‌توان تحلیلی بر گفتگو بین دو قطب به جای سرکوب یکدیگر دانست؟
ـ بله. در واقع «دیگری» بخش ضروری هر هویتی می‌شود و هر هویتی پیوند¬های ضروری و نازدودنی با هویت‌های متفاوت و مغایر با خودش را داراست.
--- نقد دریدا از مدرنیسم و حاکمیت عقل را چگونه می‌توان در این تقابل دوقطبی¬ها قرار داد؟
ـ در واقع خود تقابل «عقل و ناعقل»، «علم و اسطوره» یا «علم و جهل» هم خود از مصادیق همین دوگانه¬سازی¬ها و ثنویت¬اندیشی¬هاست. یعنی عقلانیت جدید، عقل روشنگری و مدرنیته خود مبتنی بر یک چنین تقابل¬سازی¬های ایدئولوژیک است. مدرنیته خودش را به منظرة عقل مطلق گرفت و هر سنت تاریخی غیر خودش را به منزلة اسطوره¬گرایی، جهل و خرافه، انکار و سرکوب کرد. به بیان دیگر، به واسطه نقد دریدا و روش شالوده¬شکنی وی سرشت سرکوب¬گرایانه عقل مدرن خود را آشکارتر می¬سازد.
--- آیا نقادی و اندیشه‌های دریدا در نقد فلسفه کلاسیک به قدری مؤثر و برجسته بود که هنوز هم بتوان با تکیه بر آن به نقادی آثار اندیشمندان بزرگ تاریخ فلسفه دست زد؟ آیا دریدا واقعاً توانسته است اعتبار فلسفه بزرگان گذشته را زیر سؤال ببرد؟
ـ پاسخ پرسش شما به این امر باز می¬گردد که ما اساساً پست¬مدرنیسم را چه می‌فهمیم؛ و اینکه پیشوند «پست/post» در پست¬مدرنیسم (post- modernism) به چه معناست؟ برخی پیشوند «پُست» را به معنای «بعد/ پس از» (after) می¬فهمند، یعنی برایشان پست¬مدرنیسم معنایی زمانی و کرونوژیکال دارد. یعنی پست¬مدرنیسم امری است که می¬توان از آن به «مدرنتیة متأخر» یا «دوران پساصنعتی» در قیاس با «مدرنیتة متقدم» یا «دورة صنعتی» تعبیر کرد، یعنی دورانی که به لحاظ تاریخی و تقویمی «بعد/ پس از» دورة صنعتی دهه¬های پیشین ظهور یافته¬اند. اما برای برخی «پُست» معنای «عبور کردن و یک نوع گذر» (trans) دارد، یعنی پست¬مدرنیسم به معنای عبور کردن و گذر از مدرنیسم و وارد شدن به یک دوره یا شرایط جدید است. بعضی¬ها نیز پیشوند «پُست» را به معنای «نقد» (critic) می¬فهمند و پست¬مدرنیسم برایشان به معنای «نقادی از مدرنیسم» است. گرچه هر یک از این تلقی¬ها وجهی از حقیقت امر را در بر دارند اما به اعتقاد من حکایت¬گر حاقّ واقع نیستند. به گمانم پیشوند «پُست» در تعبیر «پست¬مدرنیسم» را بهتر است به معنای «توسعه و بسط»  (development) و پست¬مدرنیسم را به معنای مرحله¬ای از بسط تفکر مدرنیسم بفهمیم؛ یعنی بسیاری از مبادی متافیزیکی، وجودشناسانه و معرفت-شناسانة مدرنیسم، مشخصاً سوبژکتیویسم فلسفی، در شرایط یا دوران پست-مدرنیسم بسط پیدا می‌کند. بر اساس این مقدمه، در پاسخ به پرسش شما می-توانیم بگوییم که همه اندیشمندان پست¬مدرن مثل فوکو، دریدا، لیوتار، رورتی، دلوز، گاتاری و... وامدار اندیشمندان و فیلسوفان دوره مدرن همچون هیوم (به جهت متزلزل کردن مقولة متافیزیکی علیت)، کانت (به دلیل نشان دادن درهم-تنیدگی سوبژه و ابژه)، هگل (به جهت نشان دادن حیث تاریخی فهم و کنش آدمی)، مارکس (به دلیل نشان دادن جامعه¬شناسی معرفت و تأکید بر رابطة میان آگاهی و هستی اجتماعی)، نیچه (به جهت تأکید بر پرسپکتیویسم و تلقی متافیزیک به منزلة نتیجة ارادة معطوف به قدرت)، فروید (به دلیل کشف ناخودآگاه)، ویتگنشتاین (توجه دادن به کثرت بازی¬های زبانی)، و هایدگر (به جهت نقد متافیزیک و عقلانیت مدرن و نشان دادن وجود کثرتی از عقلانیت¬ها) هستند. به این معنا دریدا و دیگر فیلسوفان پست¬مدرن را نمی¬توان از زمرة فیلسوفان بزرگ و مؤسسی دانست که با آنان فلسفة فیلسوفان پیشین متزلزل گردیده است. آنان بر سر سفره فیلسوفان پیش از  خود نشسته، پاره¬ای از بصیرت‌های آنها را بسط داده¬اند.


--- منظور شما از فیلسوفان و فلسفه‌های مؤسس و بزرگ کدام فیلسوفان و چه نوع فلسفه‌ای است؟
ـ فیلسوفان بزرگ و مؤسس، فیلسوفانی هستند که در تاریخ فلسفه محور قرار می‌گیرند و تاریخ فلسفه را حول محور فلسفه¬های آنان می¬توان به دو دوره تقسیم کرد. فیلسوفانی چون افلاطون، ارسطو، دکارت، کانت، هگل، نیچه و به اعتقاد برخی هایدگر را می¬توان به عنوان فیلسوفان مؤسس تلقی کرد چرا که به واسطة هر یک از آنها¬ــ فرضاً کانت¬ــ می¬توان تاریخ فلسفه را به دو دوره¬ یا دو گونه¬ فلسفه¬ــ برای مثال دوره یا فلسفه¬های پیشاکانتی و دوره یا فلسفه¬های پساکانتی¬ــ تقسیم کرد. در حالی که یک چنین محوریتی فرضاً برای دکارت معنا دارد و ما می¬توانیم از فلسفه¬های ماقبل دکارت (فلسفه¬های کلاسیک) و فلسفه¬های مابعد دکارتی (فلسفه¬های جدید) سخن بگوییم، اما یک چنین تقسیم¬بندی حول محور فلسفه¬های چهره¬هایی چون مالبرانش، یاسپرس یا کارناپ رایج و قابل قبول نیست. با هر یک از فیلسوفان بزرگ و مؤسس، افق جدیدی در تاریخ فلسفه پدیدار شده است. این در حالی است که این ویژگیِ محور بودن در خصوص فیلسوفان پست¬مدرن صادق نیست و اندیشة آنان را می¬توان وجهی از نیچه¬باوری دانست.

--- آیا دلایل گرایش عموم، فضاهای غیردانشگاهی و نیز محافل علمی و فلسفی ما به پست¬مدرنیسم و آثار شخصیت‌هایی مثل دریدا یا فوکو را می‌توان به واسطه جذابیت اندیشه¬های ساختار¬شکنانة آنان دانست یا ریشه¬های این توجه را باید در پیوند آثار آن‌ها با ادبیات جستجو کرد؟
ـ درباره دلایل توجه جامعة ما به پست¬¬مدرنیسم بحث¬ها و نقطه¬نظرات بسیاری وجود دارد. اما شاید عمده¬ترین دلیل این است که جامعه ما به شدت جامعه¬ای ایدئولوژیک، ایدئولوژیک¬اندیش و ایدئولوژیک¬زده است. قدرت سیاسی و گفتمان حاکمِ ایدئولوژیک¬اش همه جا حضور دارد. قدرت سیاسی و جریان حاکم مدعی حقیقت مطلق است و حقیقت را در انحصار خویش می¬داند. از این رو یکی از دلایل گرایش بخش¬ها و لایه¬هایی از جامعه به فیلسوفان و اندیشه¬های پست¬مدرن نوعی مقابله و مقاومت دربرابر فضای فکری کنونی است؛ به این معنا که جامعه می‌خواهد به کمک اندیشه¬های پست¬مدرن و آموزه¬هایی چون انکار حقیقت، نسبیت¬اندیشی، انکار عینیت، انکار وجود بنیادی برای عینیت و نفی هر گونه فراروایت نشان دهد آنچه به منزلة حقیقت گفته می¬شود نه حقیقت بلکه حاصل ارادة معطوف به قدرت و نتیجة رابطه دانش و قدرت و امری تولیدی و بشری و نه حقیقتی انکشافی، ازلی، ابدی و الهی است. آنچه قدرت سیاسی می‌گوید صرفاً یک روایت از میان بی¬شمار روایت¬هاست و در جهان روایت¬های بسیار دیگری نیز وجود دارد. لذا استقبال از پست¬مدنیسم بیش از آن که ناشی از دلایل متافیزیکی باشد حاصل نوعی واکنش ایدئولوژیک در برابر وضعیت موجود است. به دلیل همین وصف ایدئولوژیک است که پست¬مدرنیست¬های وطنی ما به نتایج و لوازم دهشت¬انگیز پست¬مدرنیسم، همچون نیهیلیسم توجه ندارند.
دلیل دیگر نیز این است که بالاخره غرب هژمونی دارد و هر موج تازه¬ای از تفکر که در آنجا ایجاد می‌شود، کشورهای حاشیه¬ای و جهان سومی‌ را هم در بر می‌گیرد. باید توجه داشت که فاصله تاریخی ما با غرب مثل گذشته نیست؛ یعنی از آنجایی که روند جهانی شدن، یعنی اضمحلال تاریخ‌های بومی در دل تاریخ جهانی شدّت و حدّت پیدا کرده است، لذا زندگی ما هم رنگ و بوی تمدن غربی را گرفته است که هژمونی جهان کنونی با آن است. لذا طبیعی است که اندیشه¬های جوامع محور و متروپل در دل جوامعی چون جامعة ما مورد استقبال قرار گرفته، بسط پیدا ‌کند.
نکته اساسی دیگری در خصوص دلایل استقبال ایرانیان از اندیشه¬های پست¬مدرن وجود دارد که فهم آن منوط به فهم سرشت فلسفه و تفکر است. یعنی ما ابتدا باید ببینیم چه فهمی از سرشت و چیستی فلسفه داریم. آیا فلسفه بافت است یا یافت؟ اگر بپذیریم که فلسفه بافت نیست بلکه یافت است، با این توضیح که فلسفه امری منفک از زندگی نیست بلکه نحوی صورت¬بندی از خود جریان زندگی و جریانی است که در عالم واقع و در زیست¬جهان ما متحقق شده است، یعنی فیلسوف یا متفکر صرفاً بافته¬های انتزاعی ذهنش را بازگو نمی¬کند بلکه واقعیت زندگی واقعی را صورت¬بندی می¬کند، آنگاه باید پذیرفت که اندیشه¬های فیلسوفان پست¬مدرن نیز حکایت¬گر واقعیت زندگی خود ما هستند؛ یعنی اگر آن‌ها از مرگ حقیقت صحبت می‌کنند به این معناست که مرگ حقیقت در زندگی ما پیشاپیش روی داده است و حالا آن‌ها دارند این مسئله را به شکل انکار فرا¬روایت، عدم وجود عینیت و بد¬بینی نسبت به همه نظام‌های متافیزیکی اعلام می‌کنند. در واقع پیش از این که آن‌ها این بدبینی را اعلام کنند در زندگی واقعی و در میان مردم کوچه و بازار این بدبینی نسبت به هر گونه حقیقت¬گرایی و اعتقاد به وجود یک فراروایت وجود داشته است. اگر آن‌ها از پایان ایدئولوژی صحبت می‌کنند در واقع این پایان ایدئولوژی در جامعه محقق شده است و دیگر کسی ایدئولوژی روشن و مشخصی در معنای اندیشه به مثابه راهنمای عمل ندارد. اگر جیانی واتیمو از درهم شکستگی انتولوژی صحبت می‌کند دلیلش این است که نظام‌های انتولوژیک افراد روی کره زمین واقعاً شکسته شده است؛ یعنی شما به عنوان یک ایرانی واقعاً نمی¬دانید چه هستید و خودتان را بر اساس کدام مقوله، چون اسلام، تشیع، ایرانیت، شهروند جهانی و ... باید تعریف کنید.
پس طبیعی است که برای بسیاری چنین به نظر رسد که افلاطون، ارسطو، دکارت و کانت دیگر فیلسوفان و حکایت‌کنندة زندگی دوران کنونی ما نیستند؛ بلکه دریدا، دلوز، ژیژک و فوکو هستند که می‌توانند زندگی‌های دهه‌های کنونی را کم¬وبیش صورت بندی کنند. اما این گروه رابطه اندیشه‌های متفکران پست‌مدرن با بصیرت‌های بنیادین فیلسوفان بزرگ سنت متافیزیک غرب را درنمی‌یابند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 11:47 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

مرگ تفکر، مرگ اصالت: نگاهی به رابطة نظر و عمل در جهان معاصر

(مقاله ارائه‌شده در همایش روز جهانی فلسفه در سال ۱۳۸۹)

بیژن عبدالکریمی

چکیده:

موضوع اصلی این نوشته پرسش از «نسبت نظر و عمل در جهان کنونی» است. این مقاله در صدد ارائة منظری برای فهم «موقعیت انسانی ما در جهان و تمدن کنونی»، به اعتبار بحث از «نسبت نظر و عمل» است. عنوان مقاله و تعابیری چون «مرگ تفکر» و «مرگ اصالت» می­کوشند تا این منظر و چشم­انداز را متبلور سازند. این مقاله دارای یک مقدمه و چهار فراز است. در قسمت مقدمه، با عنوان «نقد پوزیتیویسم روش­شناختی»، تلاش شده است تا از معناداری مفاهیم و تعابیری چون «مرگ تفکر»، «مرگ اصالت»، «پایان تاریخ» و ... در برابر شیوه­های نگرش سیانتیستی و پوزیتیویستی دفاع شود. در فراز نخست مقاله، با عنوان «سیر جدایی نظر از عمل»، کوشش شده است تا بر اساس مقالة فرناند برونر با عنوان «نسبت نظر و عمل در طیّ تحول تفکر غربی»، صرفاً در مقام بیان یک مقدمة تاریخی،  به معانی عمل و نظر و سیر انفکاک و جدایی آن­ دو در سنت تفکر غربی اشاره­ای شود. در فراز دوم با عنوان «تکنولوژی به منزلة نیرویی تاریخی» کوشش شده است تا بر اساس فهم هایدگر از تکنولوژی به منزلة گشتل و سیطرة تکنولوژی در جهان و تمدن کنونی و نقش اساسی و بنیادین آن در حیات ما، به برخی از لوازم و پیامدهای انسان­شناختی جهان تکنولوژیک کنونی اشاره شود. در فراز سوم مقاله، با عنوان «مرگ مرگ­ها/ پایان پایان­ها» تلاش شده است تا ظهور مرحلة جدیدی از بسط نیهیلیسم در جهان کنونی مورد تأمل قرار گیرد. در فراز «نتیجه­گیری» مقاله، بر جدایی کامل نظر از عمل و به تعبیری تبعیت نظر از عمل و مرگ تفکر، ومرگ اصالت در روزگار ما، و اسارت آدمی در مسیری از روندهای ناخودآگاه و بی­عزمیت تأکید شده است.

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 16:36 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

بی‌معنایی، انحطاط و اخلاق بردگی

گفتگو با بیژن عبدالکریمی، منتشرشده در روزنامه شهروند، ۲۱ تیر ۱۳۹۳
آیا جهان ما روز به روز بهتر می‌شود یا اوضاع هر روز بدتر می-شود؟ اساساً جهان ما به کدامین سو می‌رود؟
عبدالکریمی: در اندیشیدن- و نه ضرورتاً پاسخ- به این پرسش/ ها باید به چند نکتة اساسی توجه داشت:
۱. در روزگار ما اصل پیشرفت (The Principle of Progress)، که یکی از مبادی نظری مدرنیته و تفکر مدرن بوده است، به شدت محل تردید قرار گرفته است. اصل پیشرفت مبتنی بر مغالطة «جزء و کل» می¬باشد، به این معنا که جزء را جای کل می¬نشاند. در قالب مثال، این درست مثل این می¬ماند که از کسی بپرسند درس فرزندت چطور است و وی پاسخ دهد «درس فرزندم خوب است» صرفاً از آن جهت آن که زبان انگلیسی یا درس ریاضی¬ فرزندش خوب است. اما نکته اینجاست که از خوب بودن درس زبان انگلیسی یا درس ریاضی که جزیی از دروس است نمی¬توان نتیجه گرفت که فرد در همة موارد درسی مثل زبان عربی، درس انشا یا دروس فیزیک و شیمی نیز خوب است. مدرنیست¬ها و شیفتگان عقلانیت جدید نیز صرفاً بر اساس امر جزیی دستاوردهای عظیم و انکارناشدنی بشر غربی در حوزة علم و تکنولوژی یا بسط آزادی¬های فردی نتیجه می¬گیرند که دورة جدید در تارک و بلندای تاریخ بشری قرار داشته و تمدن جدید کنونی را به نحو کلی و در همه وجوه و ابعادی چون سرشاری زندگی درونی، حیات اخلاقی و اجتماعی، خلق هنر والا و ... نسبت به همه سنن، فرهنگ¬ها و تمدن¬های گذشته برتر تلقی می¬کنند. اما به خوبی آشکار است از این که بشر در دورة جدید در حوزة ابزارسازی به قدرتی دست یافته است که به هیچ وجه قابل مقایسه با هیچ فرهنگ و تمدنی در گذشته نیست نمی¬توان نتیجه گرفت که در حیات بشر در همه حوزه¬های فردی و اجتماعی، فرضاً شاعرانه زیستن در جهان، معناداری یا اخلاق¬مندی رو به جلو بوده است. به گمان من حیات در فرهنگ¬های ماقبل مدرن بسیار غنی¬تر و سرشار از حیات ما امروزیان بوده است. گذشتگان بیشتر و عمیق¬تر به جهان و هستی می¬نگریستند و حضوری شاعرانه¬تر و عاشقانه¬تر در جهان داشته و با هستی و طبیعت از پیوندی وثیق¬تر برخوردار بودند. اگر گذشتگان خطاب به هستی و در غزلی عاشقانه می¬سرودند:
با صدهزار جلوه برون آمدی که من   با صدهزار دیده تماشا کنم ترا
امروزه روز چشمان ما به صفحات تلویزیون و مونیتورها خیره مانده است و با یأس و سرخوردگی از بی‌معنایی به عالم تکتیک¬زدة کنونی می¬گوییم:
با صدهزار کانال برون آمدی که من     با صدهزار دیده تماشا کنم ترا
    به هر تقدیر در تفسیر خطی مؤمنان به اصل پیشرفت و شیفتگان و دل-سپردگان عقلانیت مدرن مغالطه‌ای بزرگ نهفته است و امروز، صرف نظر از پاره‌ای عوام و روشنفکرنماهای عوام در جوامع عقب افتاده، هیچ متفکر اصیلی را نمی¬شناسیم که اصل پیشرفت و فهم خطی از تاریخ را جدی بگیرد.
۲. اما اگر با اصل پیشرفت و با این تصور که زندگی بشر هر روز بهتر و بهتر می¬شود نتوان موافق بود، از سوی دیگر نیز نمی¬توان با تفسیرهای خطی و یکسویه مبنی بر بدتر شدن روز به روز اوضاع موافق بود و کوردلانه و دجّال¬وار بسیاری از عظمت¬ها و دستاوردهای سترگ عالم مدرن و پسامدرن را نادیده گرفت. واقع مطلب این است که هر گونه تفسیر خطی، یکسویه و یک جهته از تاریخ حاصل فهمی ایدئولوژیک و نامتفکرانه است که نمی¬توان آن را به رسمیت شناخت.
۳. تاریخ بشر و آیندة آن، درست مثل خود «هستی/ جهان» و «نحوة هستی آدمی» امری تعین¬ناپذیر و سرشار از امکانات گوناگون، ناشناخته، غیرمترقبه و پیش¬بینی¬ناپذیر است. لذا به نحو قطعی نمی¬توان از سمت¬وسوی آیندة تاریخ بشری سخن گفت.
۴. با این وصف، آینده امری مستقل از گذشته و حال نیست و متفکران می¬توانند بر اساس تأمل بر گذشته و حال، پاره¬ای از امکانات آینده را پیش¬یابی کنند.
۵. بر اساس همین امکان اخیر، به گمان من سیطره روزافزون قدرت تکنولوژی و همة نهادهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی حاصل از این قدرت، بسط کامل مصرف‌پرستی و حاکمیت مطلق جهان‌بینی بورژوایی، آمبورژوازه شدن نیروهای نفی و لذا از بین رفتن همة نیروهای نفی و مستحیل شدن این نیروها در دل نیروهای حافظ سیستم (در درکی غیرسیاسی)، فراموش شدن مفهوم انقلاب، بسط بیشتر قدرت و سیطرة جبر سیستم¬، مرگ معنا و بسط سوبژکتیویسم متافیزیکی و نیهیلیسم حاصل از آن، بسط کامل اتمیسم اجتماعی (تبدیل انسان¬ها به اتم¬های مستقل از یکدیگر) و توسعة فردگرایی و اندیویدوآلیسم لیبرالی (قبیله یعنی یک نفر)، از بین رفتن هر گونه عصبه و احساس تعلق فرد به یک جمع و عدم وجود احساس نوعی تقدیر مشترک، قطع ارتباط با مأثر فرهنگی و تاریخی (گذشته)، عدم وجود اتوپیا (امید و آینده) و لذا سیطرة زمان حال و غرق شدن آدمیان در زندگی روزمره و در یک کلمه مرگ انسان و بسط اخلاق بردگی از ویژگی¬های روزگار ماست و این روند هر روز نیرومند و نیرومندتر می¬شود.
ما برای نسل بعد از خودمان، برای آینده، چه میراثی بر جای خواهیم گذاشت؟ چه چیزی از ما برای آیندگان بر جای خواهد ماند؟
عبدالکریمی: اگر روند به همین منوالی باشد که هست و نکوشیم معنایی را در این جهان بیابیم که در پرتو آن ارزش‌های مرده‌مان را دوباره زنده کنیم، «بی-معنایی، انحطاط و اخلاق بردگی» یگانه میراث ما برای فرزندان‌مان خواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 11:33 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

متن زیر حاصل پرسش و پاسخی میان آقای پیمان اسدی، دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه، و بیژن عبدالکریمی است که از طریق ایمیل صورت گرفته است. نظر به این که پرسش آقای اسدی پرسش مکرر بسیاری از دانشجویان و علاقمندان به حوزهٔ فلسفه است، متن پرسش و پاسخ زیر شاید بتواند مورد استفادهٔ سایر عزیزان نیز قرار گیرد.

============
با عرض سلام خدمت دکتر عبدالکریمی!
آقای دکتر، در وصف شما و دلسوزی شما به عنوان معلم و استاد، برای دانشجویان و برای فرهنگ و هویت مملکت و کشور از دوستان زیاد شنیده‌ام. مدتی هم سایت شخصی شما را بررسی کردم و به نظرم به حق شنیدم. همین ویژگی شما سبب شد تا جسارت این را پیدا کنم که به عنوان شاگرد کوچک فلسفه چند تا سؤال از محضرتان بپرسم، تا راهنمایی شما سبب شود راه پر پیچ و خم و پر فراز و نشیب و برای من دهشتناک و ترسناک فلسفه راحت‌تر طی شود.
مختصر عرض می‌کنم. بنده تا الان خیلی پراکنده و کم‌عمق و با روحیه‌ای سرک‌کشانه به مطالعه فلسفه  پرداخته‌ام! خوبی‌ها و بدی‌های این روش زیاد بود ولی اکنون که در شروع مقطع کارشناسی ارشد هستم، فکر می‌کنم این پراکنده‌خوانی‌ها، باید تبدیل به عمیق خواندن و مستمر خواندن و منظم خواندن شود! تا اگر ذهنی خلاق و پویا و تحلیل‌گر ندارم، لااقل حرف‌های بزرگان را خوب هضم و فهم کنم و در تخیلات خودم به نقد و تحسین نپردازم!
به همین جهت، خواستم از شما بپرسم:
۱. با توجه به این نیت بنده برای عمیق خواندن و دقیق تر خواندن و ... چه توصیه‌ای دارید؟
2. احساس می‌کنم برای فهم صحیح فلسفه، به‌خصوص فلسفه غرب معاصر، نیاز به این دارم که زمینه‌های اجتماعی‌₋فرهنگی و حتی سیاسی غرب را خوب بشناسم. اما برای این منظور مرجع فارسی مناسبی نمی‌شناسم (متأسفانه انگلیسی بنده نیز در حدی نیست که بتوانم به روانی کتاب بخوانم!) خواستم در صورت امکان منابع فارسی در این راستا معرفی کنید.
3. در مورد این که روی کدام فیلسوف باید سرمایه‌گذاری بیشتری بکنم و کار عمیق‌تری انجام دهم، حقیقت امر این است که جمع‌بندی خوبی ندارم! و نسبتم با خیلی از فلاسفه هنوز یکسان است! گاهی هایدگر، گاهی نیچه، گاهی هوسرل و گاهی هگل و ... برایم پررنگ و با اهمیت می‌شوند. خواستم در این زمینه بپرسم که چگونه و با چه معیاری می‌توانم انتخاب صحیح‌تری داشته باشم (وقتی به این فکر می‌کنم که پایان‌نامه دکتری هایدگر دونس اسکوتوس بوده! به حال خودم تأسف می‌خورم که ملاک من برای روی آوردن به فیلسوفان عمدتاً شهرت، آن هم شهرت در ایران بوده است!) در این زمینه درست است که باید اساتید مشاوره دهند، اما من هیچ اعتمادی به اساتید جوان دانشگاه‌هایمان ندارم، نه به این دلیل که جوان هستند! بلکه به دلایل دیگری که کم و بیش بر همگان آشکار است.
از لطف شما سپاسگزارم.

با تشکر
پیمان اسدی

============

آقای پیمان اسدی عزیز!
سلام. با سپاس از الطاف و محبت‌های بی‌شائبه‌تان.
پرسش‌هایی که فرموده بودید، مسألهٔ بسیاری از دانشجویان است. در خصوص آنها و بر اساس تجربیات شخصی خود نکاتی را که به ذهنم می‌رسند، خدمت‌تان عرض می‌نمایم:
1. در خصوص معضل پراکنده‌خوانی و این که چگونه می توان به مطالعات نظم بخشید توجه به نکات بسیار اساسی زیر شاید کمک‌تان کند:
اولاً، تفکر و حیات فلسفی «صرفاً» با خواندن حاصل نمی‌شود. گاه حتی خواندن یا تدریس اندیشه متفکران و بزرگان تاریخ فلسفه این توهم را در ما ایجاد می کند که ما اهل فلسفه و تفکریم. نقالی فلسفه و وراجی و پرحرفی درباره فلسفه به معنای اهل فلسفه و تفکر بودن نیست.
ثانیاً، گفتم از طریق «صرف» خواندن، تفکر فلسفی حاصل نمی‌شود اما معنای این سخن این نیست که از طریق نخواندن و مطالعه نکردن ما می‌توانیم وارد ساحت تفکر فلسفی و معنوی شویم. اساساً با ذهن خالی نمی‌توان اندیشید. تفکر «متعلَّق» (موضوع) می‌خواهد و ما از طریق خواندن و آشنایی با تاریخ تفکر می‌توانیم با «متعلَّقات» (موضوعات) تفکر آشنا شویم.
ثالثاً، در یک فضای اثیری، مطلق و فراتاریخی یعنی بدون چارچوب و معلم نیز نمی‌توان از تفکر برخوردار شد که به قول حافظ بزرگ:
طی این ره بی همرهی خضر مکن       ظلمات است بترس از خطر گمراهی
از نظر من «خضر» همان «سنت تاریخی» است. تفکر در سایة تفکر صورت می‌گیرد. لذا باید با سنت تاریخی (هم با سنت تاریخی فکری و معنوی خودمان و هم با سنت تاریخ متافیزیک غرب) پیوند داشت. تفکر به تنهایی و بدون آشنایی، انس و وداد با یک سنت تاریخی امکان‌پذیر نیست و در روزگار ما متفکر اصیل کسی است که هم با سنت تاریخی خودش و هم با سنت متافیزیک و جهانی‌شدهٔ غربی آشنایی داشته باشد. به دلیل همین ضرورت پیوند با یک سنت تاریخی است که دانشگاه و مطالعات آکادمیک ارزش و ضرورت می‌یابد. ممکن است گفته شود که وضعیت اسف‌بار دانشگاه‌های ما در شرایط کنونی به گونه‌ای است که نمی‌تواند سبب ظهور تفکر گردد. با این سخن کاملاً موافقم. اما این نکته را نیز نباید نادیده گرفت که دانشگاه کمک می‌کند که فرد دچار خطاهای خیلی بزرگ نشود. همهٔ انسان‌ها از جمله اهل تحقیق و تفکر جایزالخطا هستند. اما گاه خطاها به تعبیر نسل جوان گاف‌های خیلی بزرگ است. اهل تحقیق و تفکر حق ندارند دچار خطاهای بسیار عظیم شوند. دانشگاه و استاد باعث می‌شود که رهروی مسیر تحقیق و تفکر دچار خطاهای خیلی فاحش نگردد.
رابعاً، به اعتقاد من مطالعه و تفکر باید مسأله‌محور و دردمندانه باشد، در غیر این صورت فلسفه و تفکر به فضل فروشی‌های آکادمیک و روشنفکرانه و تا سرحد وراجی‌های روزمره تنزل می‌یابد. اگر مسأله و دردی و نیز عشق و شوری حقیقی وجود داشته باشد از هر جا که شروع کنیم در نهایت  راه را پیدا خواهیم کرد.
2. فرموده بودید «برای فهم صحیح فلسفه، به خصوص فلسفه غرب معاصر، نیاز به این دارم که زمینه‌های اجتماعی-فرهنگی و حتی سیاسی غرب را خوب بشناسم». به اعتقاد من و بر اساس فهم و درکی که بنده از سرشت فلسفه و تفکر دارم تلاش برای آشنایی با زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی فیلسوفان غربی و حتی فیلسوفان و متفکران خودمان کوشش بسیار مغتنمی است، لیکن تصور نشود که صرف خواندن تاریخ سیاسی و اجتماعی و آشنایی با زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ما را در فهم مسألهٔ اصلی فلسفه یعنی بحث وجود/ هستی/ حقیقت کمک خواهد کرد.
3. در تلاش به منظور یافتن پاسخ به این پرسش که روی کدام فیلسوف باید سرمایه‌گذاری بیشتری کرد، از یکسو باید توجه داشت آن چه بیش از فیلسوفان و متفکران مهم است خود فهم موضوع اصلی فلسفه است. یعنی در پرتو فهم مسألهٔ اصلی فلسفه است که ما نسبت به فیلسوفانی چون افلاطون، ارسطو، فرگه، برتراند راسل یا نیچه و هایدگر بعد و قرب پیدا می کنیم نه آن که بر اساس اندیشه آنان موضع خود را نسبت به مسأله و درد خود پیدا کنیم. این سخن ارسطو را مدّ نظر داشته باشید که می‌گفت: «من به افلاطون عشق می‌ورزم اما به حقیقت بیشتر». یعنی فرد باید بر اساس دریافت خاصی که از مسأله دارد، خودش را به افلاطون در قیاس با ارسطو یا به هایدگر در قیاس با کارناپ یا به هگل در قیاس با برتراند راسل نزدیک‌تر احساس کند، نه این که چون از نیچه خوشش می‌آید یا نیچه و هایدگر این روزها مد شده، مواضع آنها را در قبال مسألهٔ اصلی فلسفه بپذیرد.
4. نکتهٔ آخر این که بر اساس فهمی که بنده از سرشت تفکر دارم، تفکر امری «سوبژه‌محور» یا «بشرمحور» نیست. یعنی چنین نیست که نایل شدن به قدرت تفکر امری باشد که صرفاً به میل، اراده و برنامه‌ریزی‌های ما بستگی داشته باشد (البته این سخن به هیچ وجه به این معنا نیست که شوق و اراده و برنامه‌ریزی‌های ما نمی‌تواند ما را در یافتن قابلیت و لیاقت برای نیل به قدرت تفکر یاری دهد). تفکر نوعی «لطف و اعطا» است که باید به فرد داده شود. ما صرفاً باید تلاش کنیم تا آماده و پذیرای ظهور تفکر در خود باشیم. لذا باید توجه داشت که هیچ روش قطعی و تعین‌بخشی وجود ندارد که ظهور تفکر در فرد را قطعیت و حتمیت بخشد. در قالب مثال، هیچ روش قاطع یا تضمینی وجود ندارد که از گروه‌های ادبیات دانشگاه‌های ما و علی‌رغم همه برنامه‌ریزی‌ها و تلاش‌های اساتید و دانشجویان، شاعر بزرگی چون فردوسی یا مولانا ظهور یابد. باز هم به قول حافظ بزرگ:
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است     رهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش
برافروخته شدن آتش شور و عشق (اروس افلاطونی) به حقیقت، و تنها حقیقت، تعهد مطلق و لابشرط به این یگانه نقطه مطلق و لابشرط (یعنی نفس حقیقت و نه هیچ چیز دیگر) که یگانه مرجعیت اصیل در امر تفکر است، و به تعبیر نیچه پرتاپ تیر شوق به دوردست‌ها و فراتر از خویش، خاکساری در برابر وجود، و عدم سرکوب پدیدارها و امکان دادن به آنها برای آشکار شدن بر ما، تواضع و فروتنی در برابر دیگر اندیشه‌ها و لذا مهر سرشار انسانی به «دیگری» شاید از جملهٔ ضروری‌ترین تمهیدات و اساسی ترین شرایطی باشند که بتوانند شایستگی و لیاقت آمادگی برای تفکر را در ما ایجاد نمایند. آنگاه شاید معجزهٔ تفکر و خودآگاهی را که بی‌صبرانه و منتظرانه چشم به راه آنیم، بی‌آنکه دریابیم از کجا و چگونه و از سرچشمه‌هایی بسیار دور لیکن آشنا، در وجودمان ظهور یابد و ندایی بس سرشار و در عین حال خاموش ما را به سفرهٔ الطاف و عنایت خویش فراخواند و ما با بهره گرفتن از طعام و شرابی از بنیاد تفکر و قرب و همنشینی با آن یگانه مرجعیت اصیل آنچنان آکنده و لبریز شویم که آزادی و آزادگی را در نهایی‌ترین معانی‌شان تجربه کرده، به هیچ اسارتی در چنگال فریب‌ها، غوغاها و هیاهوی مرجعیت‌های غیراصیل و دروغین در طول تاریخ بشر تن ندهیم و اندیشه‌های راستین را با گوش جان بشنویم و از همهٔ سرمایه‌ها و دستاوردهای  بزرگ اندیشه‌های انسانی در همهٔ سنت‌های بزرگ تاریخ بشری، که قصهٔ وجود و حکایت‌گر هستی است، بهره‌مند شویم. در چنین مرحله‌ای است که نگاه ما نگاه هستی و تفکر ما تفکر هستی و زبان ما زبان هستی خواهد بود. آنگاه است که می‌توانیم با شاعر و متفکر بزرگ تاریخ تفکر خود هم آوا شویم که فرمود:
در اندرون من خسته‌دل ندانم کیست     که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.
بیژن عبدالکریمی
۱۲ تیر ۱۳۹۳

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 9:0 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

دعوت «نقد فرهنگ» به همیاری و همکاری
«نقد فرهنگ» مؤسسه‌ای انتشاراتی است که با هدف ایجاد فضایی فکری و پژوهشی در خصوص مهم‌ترین مسائل نظری و فرهنگی و اثرگذاری در روند عمومی حیات اجتماعی کشور توسط دکتر بیژن عبدالکریمی در سال ۱۳۸۱ تأسیس شد که به دلایل گوناگون فعالیت آن متوقف و سرانجام بعد از گذشته چند سال مجوز فعالیت مجدد آن در دی‌ماه سال گذشته از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی صادر شد.
متأسفانه فعالیت دوبارة این مؤسسه در بدترین شرایط اقتصادی و فرهنگی کشور آغاز شده است تا آنجا که می‌توان گفت مقولات کتاب، فرهنگ و خودآگاهی در جامعة ما با بحرانی بسیار عمیق روبروست. لذا هر گونه فعالیت اصیل فرهنگی و افق‌آفرین، به خصوص برای نیروهای اصیل و مستقل از همة نهادها، کانون‌ها و قدرت‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی عملاً دشوار و حتی غیرممکن گردیده است. به همین دلیل ما و دکتر بیژن عبدالکریمی صمیمانه از همة عزیزانی که دل‌نگران وضعیت فرهنگی و اجتماعی کشور و فرزندان خود بوده، «نقد فرهنگ» را گامی در جهت ایجاد هر گونه تحول و اصلاح در حیات اجتماعی این سرزمین می‌دانند در موارد زیر چشم‌انتظار همیاری و همکاری هستیم:
۱. سرمایه‌گذاری در امر تولید و نشر کتاب
۲. کمک انجمن‌ها، سازمان‌ها و نهادهای علمی، دانشجویی و فرهنگی در امر توزیع آثار منتشرشده نقد فرهنگ
۳. خرید یک یا چند جلد از آثار منتشرشده به منظور حمایت و نشر این آثار
۴. ارائة آثار اصیل تولیدیِ تألیفی یا ترجمه‌شده در حوزه‌های گوناگون علمی، فرهنگی و اجتماعی به منظور انتشار.

علاقمندان می‌توانند از طریق همین سایت یا صفحه فیس‌بوکِ دکتر عبدالکریمی و نیز از طریق آدرس ایمیل یا شماره موبایل زیر با ما تماس بگیرند:
آدرس ایمیل: naghdefarhang@gmail.com
شماره همراه: 09216023901

مدیریت اجرایی نشر نقد فرهنگ 

«نوشته‌های اساسی شریعتی» منتشر شد


تعبیر «نوشته‌های اساسی» (Basic Writings) و به تبع آن آثاری چون نوشته‌های اساسی هایدگر، نوشته‌های اساسی نیچه، نوشته‌های اساسی برتراند راسل، نوشته‌های اساسی فروید یا  نوشته¬های اساسی یونگ امروزه تعبیر و آثار کاملاً شناخته شده‌ای در سراسر جهان‌اند و به آثاری اطلاق می‌شوند که می‌کوشند از میان حجم انبوه آثار هر یک از متفکران و نظریه‌پردازان بنام، مجموعه‌ای گزیده و تلخیص شده و در همان حال تصویری معنادار از کلیت اندیشة وی فراهم سازند تا برای خوانندگانی که برای‌شان به هر دلیل، از جمله شتاب روزافزون زمان در عصر سیطرة عالم تکینک¬زده کنونی، فرصت کافی برای رجوع به همة آثار متفکر مورد نظر وجود ندارد، امکان برخورداری از خطوط اصلی و صحیحی از سیمای تفکر وی فراهم شود.
کتاب «نوشته¬های اساسی شریعتی» گزیدة تلخیص‌گونه‌ای از آثار بسیار حجیم و گستردة علی شریعتی (۱۳۱۲ــ ۱۳۵۶)، متفکر معاصر ایرانی است. اندیشه‌ها و آثار این متفکر یکی از مهم¬ترین میراث¬های فکری، نظری و معنوی به جای مانده از تاریخ ایران معاصر است. آثار گستردة او سرمایه‌های عظیمی معنوی و نظری و در همان حال تفکربرانگیز و چالش¬برانگیز در اختیار ما می¬نهد که از طریق آنها، بر اساس آنها و به واسطة تأمل، حفظ، نقد و حتی گذر آگاهانه از آنها می‌توانیم به برداشتن گام¬هایی در جهت احیا و ظهور سنت تفکر در دیار خویش مبادرت ورزیم. لیکن این احساس نگرانی وجود داشته و دارد که میراث او در گذر زمان و از گزند زمان آسیب دیده، به فراموشی سپرده شود یا صرفاً به بخشی از مرده¬ریگ تاریخ تفکر بدل گردد. فراموش نکنیم که «سنت فکری» صرفاً بر اساس عنصر «استمرار و پیوستگی» و دیالوگ با گذشتگان قوام می¬پذیرد. این احساس نگرانی و تلاش به منظور حفظ میراث او برای آیندگان از جملة دلایل و انگیزه¬هایی بود که تدوین این اثر را ضرورت می¬بخشید. حجیم بودن آثار شریعتی، گستردگی و پراکندگی موضوعی و وجود لحن و موضوعات خطابی بسیار در این آثار از یکسو و کمبود بیش از اندازة وقت در جهان تکنولوژیک کنونی¬ــ جهانی که در آن سیطرۀ «روزمرگی» به مقوله¬ای متافیزیکی تبدیل شده است¬ــ از سوی دیگر و نیز تغییر افق تاریخی و لذا افق معنایی خوانندگان امروز با افق تاریخی و معنایی شریعتی و نسل¬های گذشته و در نتیجه سست شدن پیوندهای عاطفی میان خوانندگان آثار وی با متن آثارش و لذا عدم وجود انگیزه، حوصله و عطش کافی برای پی‌گیری همة آثار شریعتی در کلیت و تمامیت آنها مبادرت ورزیدن به یک چنین گزینش و تلخیصی از آثار شریعتی را ضروری می¬نمود. تلاش به منظور غلبه بر گسست تاریخی نسل¬های جدید کنونی و نیز آیندگان با میراث تاریخی خود به طور کلی و با میراث شریعتی به طور خاص و غلبه بر رویة ناپسند سرکوب و تخریب متون و آثار سرمایه¬های فکری و فرهنگی¬ و قهر با آنان و ایجاد انگیزه برای رجوعی دوباره به آنها در جهت خوانشی دوباره و همدلانه و برقراری دیالوگ با این آثار در راستای فهم بهتر آنها از دیگر دلایل و انگیزه¬های تدوین این اثر بوده است.
کتاب «نوشته‌های اساسی شریعتی» در صدد است اساسی¬ترین نوشته¬ها و مهم‌ترین فرازهای آثار بسیار گستردة شریعتی و در همان حال محوری¬ترین و بنیادی¬ترین مفاهیم، ایده¬ها و بصیرت¬های وی را صرفاً در یک مجلد عرضه نماید. البته سیطره بر همة اندیشه¬ها و آموزه¬های شریعتی امری بسیار دشوار به نظر می¬رسد، لیکن می¬توان مدعی بود که اثر حاضر تصویری بسیار کلی از زندگی، شخصیت، نحوة هستی، چالش¬ها، آثار و اندیشه‌های او راــ حتی‌المقدور بدون قربانی ساختن وجوه یا وجهی اساسی از اندیشه¬های بنیادین وی¬ــ آن هم صرفاً بر اساس نوشته¬های خود او در اختیار خوانندگان قرار می‌دهد. این کتاب را به‌هیچ‌وجه نمی‌توان حاصل انتخاب¬هایی تصادفی و غیرضابطه¬مند از آثار بسیار گسترده و متنوع این متفکر اثرگذار ایرانی دانست. در این کتاب تلاش و دقت بسیار فراوانی صورت گرفته است تا اکثر قریب به اتفاق اساسی¬ترین ایده¬ها و اندیشه¬های شریعتی منعکس گشته، و حتی¬المقدور از هر گونه تکرارگویی ممانعت به عمل آید. لذا خواننده بعد از خواندن این اثر می¬تواند در این ادعا که بنیادی¬ترین اندیشه¬های شریعتی را مورد مطالعه قرار داده است، خود را محق بداند. خواننده می¬تواند تا حدود بسیاری¬ــ تا آن حد که مقدورات بشری امکان¬پذیر می¬سازد¬ــ مطمئن باشد که به واسطة این اثر به رجوعی مستقیم به آثار و اندیشه¬های شریعتی نایل آمده است. این گزیده می¬کوشد سیمایی دیگرگون از شریعتی در روزگار ما ارائه دهد. این دیگرگونی نه حاصل تلاش گردآورنده به منظور ارائة تصویری متفاوت از متن، بلکه نتیجة غربت شریعتی در روزگار ما و سرکوب متنی است که پیش روی ماست، بی¬آن ¬که اراده¬ای معطوف به دیدن و خوانش خود متن آثارش در میان اکثر قریب به اتفاق ما دیده شود.  
این کتاب در 624 صفحه، در قطع رقعی و با جلد شومیز توسط نشر «نقد فرهنگ» به قیمت پشت جلد  25000 تومان  تقدیم علاقمندان می¬گردد.

علاقمندان به این کتاب می‌توانند از کتاب‌فروشی‌های معتبر کتاب را تهیه کنند، یا با انجام مراحل ذیل به واسطه پست سفارشی کتاب را در محل سکونت یا کار خویش دریافت نمایند:
۱. واریز قیمت تعداد نسخه‌های مورد نیاز از طریق حواله یا انتقال کارت به کارت به شماره کارت 6393461007183656 بانک سینا به نام نقد فرهنگ
۲. ارسال آدرس پستی و شماره تماس  خریدار به همراه «شمارة حواله» یا «شماره عابربانک خود به همراه شماره پیگیری انتقال» از طریق «پیامک به شماره موبایل 09216023901» یا «ایمیل به آدرس  naghdefarhang@gmail.com».

هزینه پست سفارشی صرفاً در داخل کشور بر عهدة نشر «نقد فرهنگ» خواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 15:2 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

اداره کل آموزش دفتر تبلیغات اسلامی خراسان رضوی برگزار می‌کند:
کارگاه «جهانی‌شدن و چندفرهنگی» با حضور بیژن عبدالکریمی

حضور عموم با هماهنگی قبلی امکان‌پذیر است

زمان: سه‌شنبه، سوم تیرماه، ساعت ۱۵ الی ۱۹
مکان: مشهد، چهارراه خسروی، خیابان شهید رجایی، دفتر تبلیغات اسلامی، طبقه اول
تلفن: ۲۲۳۳۸۰۲- ۰۵۱۱

+ نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 15:49 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

باشگاه اندیشه، نشست «مبانی نظری شریعتی و مخاطب امروزش» را با حضور احسان شریعتی، حسن محدثی و بیژن عبدالکریمی برگزار می‌کند

زمان: دوشنبه، دوم تیرماه، ساعت ۱۷ الی ۲۰

مکان: باشگاه اندیشه، خیابان انقلاب، خیابان وصال شیرازی، کوچه شهید نایبی (اولین کوچه بعد از پمپ بنزین)، پلاک ۲۳

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 16:24 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

مصاحبه روزنامه شهروند با بیژن عبدالکریمی در خصوص جهانی شدن

منتشرشده 26/3/1393

 

ـ آیا جهانی شدن، پروژه ای امپریالیستی برای ایجاد فرهنگی مشترک و امپراطوری لیبرال دموکراسی است یا روندی ناگزیر و محتوم برای هم زبانی فرهنگ ها و جوامع؟

بنده با این نظر که «جهانی شدن» یک پروژه باشد، موافق نیستم. این به واسطة مدرنیته است که جوامع، جهانی می شوند. البته ریشه های این روند را می توان در ظهور سنت تفکر متافیزیک یونانی نیز جست­وجو کرد. البته با ظهور مدرنیته سرعت و گستردگی روند جهانی شدن، بسیار بیشتر می شود. در دوره اخیر نیز، با انقلابی که در حوزة  IT  صورت گرفت، و از آن به انقلاب صنعتی دوم تعبیر می­گردد، روند جهانی شدن، شتاب مضاعفی گرفت. لذا «جهانی شدن» بیش از آنکه یک پروژه باشد، یک پروسه  و روند تاریخی است. البته غرب خواهان است ...

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 13:29 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

انجمن جامعه‌شناسی ایران به منظور بازخوانی جامعه‌شناختی آثار دکتر شریعتی، نشستی تخصصی تحت عنوان «بررسی اندیشه‌های اجتماعی علی شریعتی» همراه با نقد کتاب جدید بیژن عبدالکریمی با عنوان «شریعتی و تفکر آینده ما» برگزار می‌کند.

با حضور دکتر تقی آزاد ارمکی، دکتر یوسف اباذری، دکتر هادی خانیکی، دکتر حسین راغفر، دکتر سارا شریعتی، دکتر بیژن عبدالکریمی، دکتر علی رضاقلی، دکتر حسن محدثی، دکتر محمد محمدی، دکتر محمد علی مرادی، دکتر فرشاد مومنی، دکتر سیدجواد میری


زمان: چهارشنبه، ۲۸ خرداد، ساعت ۱۴ تا ۱۷
مکان: ‏بزرگراه جلال آل احمد، زیر پل گیشا، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نیم طبقه اول، سالن کنفرانس انجمن جامعه‌شناسی ایران

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 12:38 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد 1393ساعت 20:1 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

ذات آزادی

مارتین هایدگر

ترجمه بیژن عبدالکریمی

(منتشرشده در کتاب­ماه فلسفه، شماره 79، فروردین 1393، صص 90ــ 96)

مقدمۀ مترجم:

هایدگر خواهان احیای پرسش از وجود بوده، ما را به نوعی سوگردانی از موجوداندیشی به اندیشیدن به وجود فرا می­خواند. کلماتی چون الثیا، وجود، حقیقت، ذات حقیقت، آشکارگی، نامستوری، حوزۀ انفتاح، مکشوفیت، ظهور، بنیاد، بنیاد حقیقت، عدم، رویدادِ از آنِ خود کننده جملگی واژگانی هستند که به جای هم می­نشینند و به امر یگانه­ای دلالت می­کنند و به اعتبارهای مختلف برای حقیقت واحدی به کار می­روند که هایدگر ما را به تفکر در بارۀ آن دعوت می­کند. اما بسیار ساده­اندیشانه و نامتفکرانه خواهد بود که از هایدگر یا هر متفکر دیگری انتظار داشته باشیم که در معنایی واضح و محصّل به این پرسش پاسخ دهد که وجود یا ذات حقیقت چیست و راز بودن جاودانۀ این پرسش را درنیابد. اما تفکر متافیزیکی این راز را از یاد برده است. سیطره بر تفکر هایدگر و آن­چه وی ما را بدان فرا می­خواند امری بسیار دشوار است. اما خطوط اصلی شاه­راه تفکر وی کاملاً آشکار است: نقد بنیادین سنت تفکر متافیزیکی و نقد سوبژکتیویسم و اومانیسم، در معنای بشرانگاری و بشرمحوری ذاتی و مستتر در این سنت. در سنت تفکر متافیزیکی درک خاصی از هستی و انسان برجسته می­شود. در این سنت جهان (موجودات/ اشیا) تا حد متعلَّق شناسایی یا ابژه فروکاسته می­شود و آدمی نیز تا سر حد یک حیوان ناطق، فاعل شناسا یا سوبژه تنزل می­یابد. از سوی دیگر، رابطۀ حصولی و مفهومی میان سوبژه و ابژه به منزلۀ مهم­ترین رابطۀ انسان و جهان و بنیاد هر گونه رابطۀ دیگری میان او و جهانش تلقی می­شود. در بسط این سوبژکتیویسم متافیزیکی در جهان جدید این سوبژه است که در آگاهی خویش جهان را از نو برمی­سازد و جهان به منزلۀ تصور و آگاهی سوبژه و متعلَّقی برای ارادۀ علمی و تکنولوژیک وی تلقی می­گردد. در یک چنین جهانی همه چیز از جمله معنای حقیقت رنگ و بویی انسانی، در معنای امر برساختۀ بشر تلقی می­گردد. در همة آثار هایدگر تلاش به منظور ارائۀ درکی غیرسوبژکتیویستی و غیربشرمحورانه از موضوعات مورد بحث مثل زبان، هنر یا تکنولوژی دیده می­شود. در متن زیر نیز هایدگر خواهان ارائۀ درکی غیراومانیستی و وجودمحورانه از موضوعات حقیقت و آزادی است. کاربرد تعبیر ذات در کنار حقیقت و آزادی و سخن گفتن از «ذات حقیقت» و «ذات آزادی» برای فاصله گرفتن از تلقی­های رایج سوبژکتیویستی و بشرمحورانه از این دو مقوله است. هایدگر در بحث از حقیقت خواهان نیل به درک عمیق­تری از این مقوله است. مطابق با تلقی وی در میان متفکران یونانی، در روزگاری که هنوز تفکر متافیزیکی ظهور و غلبه نیافته بود حقیقت به منزلۀ الثیا، در معنای نامستوری فهم می­شد. این درک وجودشناسانه از حقیقت­ــ که به درک­های حکمی و معنوی ما شرقیان از حقیقت به منزلۀ نام دیگری برای خداوند­ (حضرت حق) نیز بسیار نزدیک است­ــ با سیطرۀ تلقی متافیزیکی از حقیقت به منزلۀ گزارۀ صادق از یادها رفته است. با غلبۀ درک منطقی از حقیقت به جای درک وجودشناسانه از آن، از حقیقت ذات­زدایی شد و گزاره­ها مأوای حقیقت تلقی گردید و همین ذات­زدایی آغاز مرگ حقیقت و نیهیلیسمی است که خود را در تاریخ متافیزیک بسط داده است. طرح پرسش از ذات حقیقت در واقع به معنای به چالش خواندن نیهیلیسم جهان کنونی نیز هست.

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 7:39 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

«بیژن عبدالکریمی» در گفت و گو با «شهروند»

(منتشرشده در روزنامه شهروند، مورخ 93/2/30)

مجتبی پارسا: 

افرادی هستند که در جامعه با مفاهیمی مثل حقوق انسانی، فضایل اخلاقی، نوعدوستی، آزادی و ... بیش از دیگران آشنا هستند؛ یا لااقل تصور صحیحی از آن دارند؛ بعضی از روشنفکران، سیاستمداران، حقوقدانان، متفکران و اهل مطالعه و نویسندگان جزء این دسته قرار می گیرند. این افراد می توانند به مثابه یک میانجی برای به تصویر کشیدن این مفاهیم در جامعه عمل کنند و آنها را به درستی به مردم انتقال دهند. مادامی که مردم جامعه، تصویر و تصور واضح و صحیحی از حقوق، آزادی های بحق، مفاهیم عمیق اخلاقی- انسانی، نوعدوستی و مواردی از این دست را نداشته باشند، نمی توانند به سوی این مفاهیم گام بردارند و آنها را اراده کنند. دکتر بیژن عبدالکریمی، استاد فلسفه در دانشگاه، در پاسخ به پرسش های ما، به بعضی از ابعاد ناگفته در خصوص این مفاهیم و انتقال آنها به جامعه اشاره کرد که از نظر می گذرانید:

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 13:15 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

مقاله ارائه¬شده در همایش ملی «فرهنگ و تکنولوژی»
دانشگاه صنعتی شریف، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
هايدگر خطرات تکنولوژي و تفکر تکنولوژيک را به ما خاطرنشان ساخت. با اين وصف، بر اساس تفکر هايدگر، ما نمي‌توانيم نتيجه بگيريم که تکنولوژي و توسعة تکنولوژيک يک مصيبت است. برخی از جریانات فکری در ایران، صرفاً بر جنبه‌هاي منفي تکنولوژي و تفکر تکنولوژیک دست گذاشته، هرگز درنيافته¬اند ديري است كه تكنولوژي به عنصري اجتناب¬ناپذير از وضعيت ما تبديل گشته است و اگر ملتي به قدرت تکنولوژيک دست نيابد، از صحنة تاريخ حذف خواهد شد و اين خطري است که مردم و جامعة کهنسال ما را تهديد مي‌کند. ایرانیان، به تبع بسياري از روشنفکران، متفکران، روحانیون و رهبران سیاسی و اجتماعی خود، درک مناسبي از ضرورت توسعة تکنولوژيک نداشته و ندارند و به نحو ایجابی و  به اندازه کافی بر این ضرورت تأکید نورزیده¬اند. هنوز ذهن و احساس ما ايرانيان نسبت به مسأله توسعة تکنولوژيک گيج و گنگ و اراده و عزم ملي ما در اتخاذ يک تصميم تاريخي براي نزديك شدن به قدرت تكنولوژيك فلج است. روشنفکران، متفکران و رهبران انتزاعی¬اندیش ما، که منقطع از وضعيت تاريخي و جهانی کنونی می¬اندیشند  در شکل‌گيري اين شرايط بي¬تقصير نيستند.

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 3:10 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

نوشتة زیر متن پیاده‌شده و بسیار کوتاه‌شدة سخنرانی دکتر بیژن عبدالکریمی است که با احتساب حدود یک ساعت زمان پرسش و پاسخ با دانشجویان علاقمند تقریباً چهارساعت‌ونیم طول کشید. این سخنرانی به دعوت انجمن علمی دانشجویی فلسفه علم دانشگاه صنعتی امیرکبیر در روز سه‌شنبه، ۱۶ اردیبهشت، در تالار فارابی این دانشگاه با عنوان «طرح چند پرسش انتقادی از فلسفه-های تحلیلی» ارائه شد.
مقدمه
بر پایه یک تقسیم‌بندی معروف و رایج ولی نه چندان دقیق فلسفه معاصر غرب به دو شاخه اصلی فلسفة تحلیلی (فلسفه¬¬های انگلیسی یا آنگلوساکسون) و فلسفة قاره‌ای، اروپایی، ژرمنی یا آلمانی تقسیم می‌شود. اما این تقسیم‌بندی به‌هیچ‌وجه دقیق نیست چرا که بسیاری از فیلسوفان تحلیلی آلمانی یا غیرانگلیسی بوده‌اند و در مقابل در حوزة کشورهای انگلیسی¬ زبان از جمله در خود انگلیس و آمریکا نیز بسیاری به فلسفه‌های قاره‌ای (اروپایی) علاقمندند. همچنین باید توجه داشت ما نه با «فلسفة تحلیلی» که با «فلسفه‌های تحلیلی» و نه با «فلسفة قاره‌ای» که با «فلسفه‌های قارّه‌ای» روبروییم. لذا در بحث از فلسفه‌های تحلیلی ما با انبوهی از چهره‌ها از  فرگه، راسل، وایتهد، مور و برنتانو گرفته تا ماینونگ، هوسرل، و حلقة وین (رایشنباخ، شلیک و کارناپ، و...)  و از ویتگنشتاین، پاتنام، گودمن، پوپر، آیزایا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز و جان راولز گرفه تا مایکل دامِت، گیلبرت رایل، کواین، کریپکی و... مواجهیم. همچنین، سنت فلسفه‌های تحلیلی جریان‌ها، گرایشات و حوزه‌های بسیار کثیری چون منتالیست‌ها، رفتارگرایان، کارکردگرایان، ابزارگرایان، حذف‌گرایان، فیزیکالیست‌ها، مکتب آکسفورد (معتقدان و تکیه‌کنندگان بر زبان متعارف، عرفی و متداول) و... را در برمی-گیرد. از سوی دیگر سنت فلسفه‌های تحلیلی در حوزه‌های گوناگونی چون فلسفة علم، معرفت‌شناسی،  فلسفه زبان، فلسفه اخلاق، فلسفة ذهن، فلسفة دین، فلسفة سیاسی، فلسفة زبان، حوزة سمنتیک، زیبایی شناسی، متافیزیک تحلیلی، و... بسط یافته است. لذا بدیهی است که کم‌تر کسی را¬ــ حتی از میان علاقمندان و شیفتگان به این سنت¬ــ بتوان یافت که بر همة این حوزه‌ها نه تنها آگاهی بلکه حتی آشنایی داشته باشد.

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393ساعت 22:10 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

سخنرانی بیژن عبدالکریمی با عنوان «تکنولوژی: خطر یا ناجی؟» در همایش ملی فرهنگ و تکنولوژی

مکان: دانشگاه صنعتی شریف، سالن همایش‌ها

زمان: روز یکشنبه، 21/2/1393، ساعت 12 الی  12:30

برای اطلاعات بیشتر به آدرس الکترونیکی زیر رجوع کنید:

http://ct.farhangi.sharif.ir/news_653.html

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 9:14 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:39 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

سیطرهٔ زمان حال، مرگ آینده

منتشر شده در روزنامه شهروند، ۱۶ اردیبهشت

مصاحبه‌کننده: مجتبی پارسا

ـ آقای دکتر! مایلیم نظرتان را در خصوص مقولة آینده¬نگری و عاقبت¬اندیشی بدانیم. اگر ممکن است نکاتی را در این خصوص بیان نمایید.

ـ صرف نظر از وجه تکنیکی، فنی و برنامه¬ریزی¬ــ یعنی برنامه¬ریزی برای آینده¬ــ که وجه ظاهری و سطحی مسأله است، عاقبت¬اندیشی و آینده¬نگری را می¬توان در دو سطح و از دو چشم¬انداز بنیادی¬تری مورد بررسی قرار داد: یکی در سطح جهانی، یعنی به منزلة امری جهانی، متافیزیکی و فلسفی؛ و دیگری در سطح داخلی و بومی، یعنی به منزلة امری جامعه¬شناختی.
به لحاظ متافیزیکی، فقدان آینده از ویژگی¬های انسان روزگار ماست. در واقع آینده با قوه خیال و طرح-افکنی (projection) بشر نسبت دارد. آینده چیزی جز طرح¬افکنی¬های بشر نیست. لیکن بشر دوران ما، در سراسر جهان، آن چنان اسیر روزمرگی، یعنی مصرف و ارضاء مصرف و اسیر نظام تکنولوژیک پیوندخورده با نظام سرمایه¬داری¬ شده است¬ــ نظامی که دائما «نیاز» و «احساس نیاز» به مصرف جدید و یک نوع فشار و جبر مصرف را ایجاد می¬کند¬ــ که وی ناچار است برای ارضای نیازهایش پیوسته در زمان حال زندگی کند. لذا در روزگار ما، روزمرگی  (everydayness)  دیگر یک مقوله روان¬شناختی یا جامعه¬شناختی یعنی وصفی روان-شناختی برای برخی از افراد یا وصفی جامعه¬شناختی برای برخی از جوامع نیست؛ بلکه به یک مقوله متافیزیکی و به امری جهانی تبدیل شده است.
از سوی دیگر، در روزگار ما¬ــ که از آن به شرایط پست مدرن نیز تعبیر می¬شود¬ــ همه نظام¬های وجود-شناختی و متافیزیکی و همه نظام¬های تئولوژیک و ایدئولوژیک متزلزل شده، بدبینی و بی¬اعتمادی و بی¬ایمانی به همه نظام¬ها و باورهای پیشین غلبه یافته است. امروزه حتی عقل مدرن نسبت به خودش دچار تردید شده است و آن ایمان گرم قرون 17، 18، 19 و نیمة اول قرن 20  به عقلانیت جدید نیز از بین رفته است.  جهان ما را به اعتبار بدبینی ، بی¬اعتمادی و بی¬ایمانی نسبت به همة نظام¬های تئولوژیک و متافیزیکی پیشین می¬توان «جهان بی-متافیزیک» نامید. لذا ما حتی نمی¬دانیم حقیقتاً با کدامین نظام اندیشگی می¬توانیم معنای انسان، معنای زندگی و  شأن آدمی را در جهان نشان دهیم و تبیین کنیم. در چنین فضایی، امر ایده¬آل، آرمان و اتوپیا نیز می¬میرد. این سخن به این معناست که بشر روزگار ما، دیگر ایده¬آل و آرمانی ندارد. دیگر کسی نمی¬خواهد طبقه کارگر را نجات بدهد یا جانش را برای قومی فدا کند. از این نظر فرقی نمی کند که ما آفریقایی باشیم یا آسیایی؛ امریکایی باشیم یا اروپایی؛ مسلمان و مسیحی باشیم یا یهودی و بودایی. بشر امروز بی¬اتوپیا شده است و معنای دیگر این سخن این است که انسان روگاز ما دیگر آینده ندارد. او اسیر «زندان حال» است و آینده¬ای ندارد که به انتظارش بنشیند یا برای نیل بدان تلاش و مبارزه کند. آن چنان که یکی از نویسندگان غربی می¬گوید «بشر هیچ انتظاری ندارد جز رسیدن قطار مترو». در این میان بشر حتی گذشته¬اش را نیز از دست داده است. انسان امروز به دلیل سیطره زمان حال و اسارت او در زندان زمان حال، دیگر حتی به میراث گذشته¬اش نیز نمی¬اندیشد و یاد و یادمانی از آن ندارد. با رشد شبکه های IT هر چیزی جز «حال» از معنا تهی شده است. شبکه و زبان صفر¬ـ¬یک تنها اطلاعات و آن چه را که به زمان حال تبدیل گشته است می¬تواند بازنمایی (مونیتور) کند. شبکه نه یادمانی از گذشته و نه انتظاری برای آینده را می¬تواند بازنمایی یا بازآفرینی نماید. بشر زمان ما، زندانی زمان حال است. هیچ انسانی در طول تاریخ¬ــ به استثنای بشر بدوی مراحل آغازین تاریخ¬ــ چنین به اسارت زمان حال در نیامده بود آن چنان که انسان زمان ما به اسارت زمان حال درآمده است. معنای دیگر این سخن این است که بشر روزگار ما آن چنان اسیر زیستن و مصرف در زمان حال است که نه به گذشته (فرهنگ و میراث) می¬اندیشد و نه به آینده (آرمان و اتوپیا). از ابدیت و فهم بشر در آیینة ابدیت نیز تنها خاطراتی محو و بی¬رمق در جوامع سنتی باقی مانده است. 
«افلاطون» زمان را سایه¬ای از ازلیت و ابدیت می¬دانست. «کی¬یرکه¬گور» نیز معتقد بود «آن/ اکنون» در پرتو ابدیت معنا پیدا می¬کند. اما امروزه دیگر مقوله ابدیت و ازلیت، در ذهن و احساس و اندیشه بشرِ زمان ما سنگینی نمی کند. لذا این بشر در زمان حال به دنیا می آید؛ در زمان حال زندگی می کند و در زمان حال می-میرد، و این خود نوعی بازگشت به بدویت است. از این نظر تفاوت بنیادینی میان جامعه ما و سایر جوامع وجود ندارد و هرگونه تلاش برای نشان دادن اینکه جامعه ما به نحو بنیادین و ماهوی از دیگر جوامع جهانی متمایز است، هویت¬سازی¬هایی مجعول، تصنعی و توهمی است.
اما در سطح و گفتمانی جامعه¬شناختی نیز می¬توان انسان و جامعة ایرانی را مورد تأمل قرار داد. انسان ایرانی را به این اعتبار که برج و باروهای ستبر قلعة سنت و حیات سنتی¬اش در نتیجة سونامی ویران¬گر عقل مدرن و پسامدرن، ویران شده باید بی خانمان¬تر از انسان غربی دانست. اگر انسان غربی در عقل مدرن خانه کرد، انسان ایرانی همانند بسیاری از جوامع کره زمین از سنت، رانده و از عالم مدرن، وامانده است؛ لذا دچار بی¬تاریخی و بی¬خانمانی در معنای مضاعفی است. انسان ایرانی نیز به تبع جامعه جهانی از نوعی احساس عدم امنیت اونتولوژیک رنج می¬برد؛ و از سوی دیگر معاش او نیز آشفته است. اما انسان غربی اگر اسیر حال است و آینده ای ندارد، معاشش آباد است. اما انسان ایرانی نگران فرداست. او نمی داند فردا در زیر فشار سنگین باری که جوامع و تمدن غربی بر او و افرادی چون او در دیگر جوامع غیرغربی تحمیل می کند، چه خواهد کرد. انسان ایرانی به دلیل وجود فقر، تورم، بی¬ثباتی، احساس عدم امنیت و عدم وجود یک ساختار ثابت اقتصادی به معنای مضاعفی دچار عدم امنیت و هراس است و چنین فردی که دچار هراس، بهت و وحشت است، حتی اگر بخواهد هم نمی¬تواند به آینده بیاندیشد. در چنین شرایطی هیچ اندیشه و ارادة اصیلی شکل نخواهد گرفت و همه و همه، از قدرتمندان سیاسی گرفته تا روشنفکران و از روحانیون تا مردم عادی جامعه، همگی اسیر روزمرگی¬اند و در سیطره آن، فرصت های تاریخی، استعداد¬ها و هر آن چه می¬توانست اصیل باشد، می میرد و به سوی تباهی و ویرانی سوق پیدا می¬کند.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 23:4 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

سخنرانی بیژن عبدالکریمی تحت عنوان «طرح چند پرسش انتقادی در برابر فلسفه‌های تحلیلی»

مکان: دانشگاه امیرکبیر، ساختمان فارابی، آمفی تئاتر دکتر سلیمی

زمان: سه‌شنبه ۱۶ اردیبهشت، ساعت ۱۵ الی ۱۹

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 21:47 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

اندیشه مطهری شدیداً از وصف کلامی و تئولوژیک رنج می برد
بررسی و نقد اندیشه مطهری در گفت و گوی مجله 42 با دکتر بیژن عبدالکریمی
استاد شهید مرتضی مطهری از اندیشمندان و متفکران مهم کشور ماست که در دوره معاصر با بحثهای مختلف فلسفی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، تفکرات خود را در میان عموم مردم و خواص گستراند. دیدگاه های مختلفی در مورد اهمیت نظرات او وجود دارد، غالب نظرات بر اهمیت اندیشه او برای دوره معاصر است اما به هر حال اختلاف¬نظرهایی هم وجود دارد. در گفت و گو با دکتر بیژن عبدالکریمی از اساتید فلسفه دانشگاه به بررسی این موضوع پرداخته شده است. عبدالکریمی که در مناظره¬ها و گفت¬وگوهای مختلف با اساتید حوزه و دانشگاه در مورد سنت و مدرنیته و رابطه آنها در جامعه امروز ما وارد بحث¬های مختلفی شده است با وجود مشغله فراوان دعوت مصاحبه ما را قبول کرد و فرصت اندک ایشان را غنیمت شمردیم. در گفت و گوی حاضر دیدگاه های دکتر عبدالکریمی را در نقد و بررسی تفکرات و اندیشه های شهید مطهری با هم می خوانیم.
•    به نظر شما اگر استاد مطهری امروز زنده و در قید حیات بودند، به چه مسائلی می¬پرداختند؟
ــ به این سؤال پاسخ قطعی نمی¬توان داد و صرفاً به کمک فوه خیال می¬توان جواب داد. فکر می کنم ایشان بیش از هر چیزی وارد یکی، دو مسأله می شد: یکی از این مسائل رابطه سنت و دین با عقل مدرن است و یکی نیز بحث از وجوه تاریخی و فراتاریخی متن مقدس (قرآن).
رابطه سنت و دین با عقل مدرن، مسأله¬ای بسیار جدی¬تر و عمیق¬تر از آن چیزی است که مرحوم مطهری در دهه¬های گذشته و قبل از انقلاب و یا در کتاب اسلام و مقتضیات زمان دربارة آن می اندیشید. تجربة تاریخی انقلاب ما و تحولات این چند دهة اخیر و روند حرکت جامعه ما و تحولات عمیق و گسترده¬ای که در آن صورت گرفته است به خوبی نشان می¬دهد مسأله جدی¬تر و عمیق تر از آن چیزی بود که ایشان فکر می کرد. ایشان تصور می کرد که مسأله خیلی ساده است. فکر می¬کنم اگر مطهری امروزه در حیات بود همچنان به این مسائل می پرداخت اجتناب¬ناپذیری روند مدرنیته و بسط آن در جوامعی چون جامعة ما را بیش از پیش و بیشتر از گذشته درک می¬کرد.
•    مباحث مورد نظر مطهری در سخنرانی¬ها و کتابهایشان به چه نیاز و درد جامعه امروز ما پاسخ می دهد؟ آیا هنوز برای ما و نسل جوان ما مفید هستند؟
مطهری گرچه از بسیاری از روحانیون و حوزویون و همگنان خودش جلوتر بود و گرایش بیشتری به تفکر جدی و فهم حقیقت داشت اما با این وصف او هم از دو آفت بزرگ عموم سنت¬گرایان جامعه ما رنج می برد: یکی تئولوژیک¬اندیشی و دوم ایدئولوژیک¬اندیشی.
لذا به گمان من اگر او نیز الان در قید حیات بود از همان مسائلی رنج می¬برد که امروز بسیاری از همگنان وی در حوزه ها و در میان سنت گرایان ما رنج می برند.
•    یعنی شما معتقدید ما امروز باید از مطهری عبور کنیم؟
جامعه ما از مطهری عبور کرده است. در واقع بحران¬های کنونی ما ریشه در اندیشه هایی از سنخ اندیشه مطهری دارد. اینکه جامعه ما امروزه نمی¬تواند به بسیاری از مسائل و بحران¬هایش پاسخ مناسب و شایسته دهد به خاطر محدودیتهایی است که در اندیشه «متکلمانی» چون مطهری دارد، یعنی اساساً روزگار ما، روزگاری است که رویکرد کلامی(تئولوژیک)¬ــ به منزلة تفکر و نه به منزلة فرهنگ یا ابزاری سیاسی¬ــ در آن به پایان رسیده است و اندیشه مطهری شدیداً از وصف کلامی و تئولوژیک بودن رنج می برد.
•    پس با این حساب امروزه باید به چه مسائلی بپردازیم؟
اول اینکه درک کنیم که رابطه ما با مدرنیته جدی¬تر از آن چیزی است که افرادی چون مطهری فکر می¬کردند و می¬کنند. یعنی در خصوص وصف اجتناب¬ناپذیری مدرنیته و این که روند آن از ایدئولوژی و اراده¬گرایی¬های ما تبعیت نمی¬کند به نحوی جدی¬تر و عمیق¬تر بیندیشیم.
فکر می کنم امروز رابطه ما با جهان مدرن و همچنین پسامدرن از جمله مسائلی بود که اگر مطهری زنده بود ذهنش را به خودش مشغول می کرد. همچنین تصور می¬کنم اگر مطهری زنده بود رابطه دو مقوله «قدرت سیاسی» و «دین» را در منظومۀ فکری خودش مورد بازاندیشی¬های جدی و اساسی قرار می¬داد.
•    همین نظری که شما راجع به شهید مطهری دارید، راجع به اندیشمندان دیگر هم عصر ایشان مانند دکتر شریعتی هم دارید؟
به طور خلاصه عرض کنم که چالش میان شریعتی و مطهری، مثل بسیاری از چالش¬های دیگر مثل چالش میان پوپر و هایدگر و ... در جامعه ما بسیار غیر علمی است. این گونه نزاع ها و تقابل¬ها¬ــ که البته آنها را نادیده نیز نمی¬توان گرفت¬ــ نزاع¬های اصیلی نیست و شیوة طرح این تقابل¬ها بسیار ساده¬اندیشانه، تصنعی و پوپولیستی است.
•    یعنی شما هیچ تفاوتی بین این دو اندیشمند قائل نیستید؟
نگفتم که تفاوت قائل نیستم. نه! به هیچ وجه نگفتم که تفاوتی بین این دو قائل نیستم. منظورم این است که نحوة طرح تقابل بین این دو، شیوه¬ای بسیار مصنوعی است و غیراصیل است.
•    یعنی اندیشه¬های شریعتی مفیدتر از اندیشه های مطهری برای ماست؟
من معتقدم که شریعتی و مطهری هم عرض نیستند که بتوان اینها را با هم مقایسه کرد.
•    یعنی نظر شما بر این است که اندیشه¬های شریعتی زنده است و برای امروز جامعه ما کاربرد دارد؟
به نظرم اندیشه های شریعتی از زمان و جامعه ما خیلی جلوتر است و اصلا در جامعه ما فهم نشده است.
•    یعنی جامعه ما به درک شریعتی نرسیده است؟
اول باید بفهمیم شریعتی چه گفته است. چون به نظرم هنوز کلام شریعتی در این جامعه منعقد نشده است و وقوع انقلاب ایران از منعقد شدن کلام و اندیشة شریعتی ممانعت کرد. در این مجال نمی توان به تفصیل در مورد این امر صحبت کرد و جملات کوتاه و مجمل من بی¬تردید در فضای اجتماعی و تاریخی کنونی ما سوء¬فهم¬ها را بیشتر خواهد کرد و پیشاپیش از سوی اصحاب تئولوژی و ایدئولوژی حکم مرگ فکری افرادی چون بنده صادر خواهد شد. برای طرح شایستة مسائل نیاز به مجال و فرصت مناسب¬تری هست. امیدورام در آینده¬ای نزدیک به این مهم بپردازم.


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 23:20 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

نشست «مدرنیته و جامعه ایران»
با حضور بیژن عبدالکریمی و مهدی بنایی
زمان: چهارشنبه، ۲۷ فروردین، ساعت ۱۶ تا ۱۹
مکان: دانشگاه شیراز، جنب دانشکده حقوق، تالار حکمت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 23:13 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

مناظره دکتر بیژن عبدالکریمی و حجت‌الاسلام‌والمسلمین علیرضا پیروزمند درباره علوم انسانی اسلامی
زمان: سه‌شنبه، ۲۶ فروردین، ساعت ۱۱
مکان: دانشگاه شهید چمران اهواز، سالن اجتماعات دانشکده اقتصاد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 19:25 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

برخی از عزیزان بازدیدکننده وبلاگ، محبت کرده، نظراتی را برای برخی مقالات ارسال می‌کنند و چشم‌انتظار پاسخ هستند، اما پاسخی دریافت نمی‌دارند، چون نظر آنها از یکسو توسط خود آنان به شکل نظر «خصوصی» در صفحه گذاشته‌شده، لذا قابل نمایش عمومی در وبلاگ نیست، و از سوی دیگر در نظر خود هیچ راه تماسی ارائه نداده‌اند و عملاً هر گونه تماس با آنها غیرممکن می‌گردد. لذا بی‌پاسخ ماندن برخی از نظرات یا درخواست‌ها را نباید نشانه ای از بی‌تفاوتی یا عدم احساس مسئولیت گردانندگان این سایت دانست.

با سپاس

تیم مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت 7:2 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

فایل صوتی برنامه زاویه درباره رسانه را از اینجا دریافت کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 1:4 توسط گروه مدیریت وبلاگ |


تصویرهایی پراکنده از روزهایی که «دانستن» ارزش داشت

مصاحبه نسیم بیداری با بیژن عبدالکریمی

(منتشرشده در مجلة نسیم بیداری، شماره­های 45 و 46، نوروز 1393)

نسیم بیداری: آقای عبدالکریمی! آیا ممکن است برخی از خاطرات زندگی فردی و شخصی خود را از دهه ­های گذشته بیان کنید که حاوی تصویرهایی گوناگون از تاریخ گذشته ما برای نسل جوانی باشد که آن روزها را ندیده، لیکن بسیار مشتاقند تا تصویری حقیقی­ تر از آن روزها و لذا تاریخ معاصرشان داشته باشند؟

ــ حقیقت امر این است که شما فرد مناسبی را برای این منظور برنگزیده­اید. روحیه من بیشتر با نگاه به آینده سازگار است تا گذشته. توجه زیادی به کلیات دارم و شیفتة کلیاتم و خیلی اهل جزئیات نیستم. برای همین هم سراغ فلسفه رفته­ام که به امر کلی می­پردازد، و نه هیچ رشتة دیگری از جمله تاریخ، که جملگی با امور جزیی سروکار دارند. خاطره و خاطره­گویی از جنس تاریخ است که با جزئیات و ظرایف کار دارد و رویکردش بیشتر به گذشته است. من شیفته امر کلی­ام و همین امر حافظة تاریخی ­ام را ضعیف کرده است. با این همه، وقتی خاطرات زندگی خود را مرور می­کنم تصاویری در ذهن دارم که نه پاک می­شوند و نه کم­رنگ، و این تصاویر همواره با من­اند. در اینجا سعی می­کنم به فرازها و خاطراتی از زندگی شخصی و فردی ­ام در گذشته اشاره کنم، به این امید که هر یک از این فرازها همچون یک تصویر، گوشه­ای از تاریخ چنددهة گذشته را به نحو حقیقی ­تری بازگو نماید.

1. خانه ­ای که دوران کودکی و نوجوانی خود را در آن گذراندم در...

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 22:41 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

رسانه‌های جمعی و «افسانه‌سازی جهان»

(تأملاتی بر «انسان و جهانی» رسانه‌ای شده)

مارتین هایدگر، در کتاب «پرسش از تکنولوژی» اظهار داشت «جوهر تکنولوژی نحوه¬ای از آشکار کردن هستی است». در مورد تکنولوژی¬های رسانه¬ای نیز هیچ سخنی نمی¬تواند بیش از این به حقیقت نزدیک باشد و دلیل وجودی¬ این تکنولوژی¬ها دقیقاً همین است که با تبدیل رویدادها و رویارویی¬های ما با جهان، به «بازنمودها یا تصورات»، جهان را برای ما «آشکار می¬سازد». اما این آشکارسازی، نوعی «نظم¬بخشیدن» یا «قالب¬بندی» خاص جهان (به تعبیر هایدگر گشتل) نیز هست. در این¬جا تعبیر «نظم¬بخشی» در معنای دوگانه هم ایجاد ساختار و هم به زیر فرمان درآوردن کنش¬های خاص به کار رفته است. این نکته شامل همة تکنولوژی¬های رسانه¬ای مدرن نیز می¬شود. هم¬چنین، از نظر هایدگر تکنولوژی در روزگار ما دیگر در اختیار ما نبوده، بلکه خود به معنای خاصی از نوعی عاملیت برخوردار گشته، تا آن¬جا که زندگی انسان¬ها را تابعی از فرآیندهای خویش قرار داده، به همه¬چیز انتظام و قالب¬بندی¬ها و چارچوب¬های خاص خویش را می¬بخشد. «تکنولوژی رسانه¬ای از منظری انتقادی (طرح مباحثی در حوزه مطالعات فرهنگی و رسانه¬ای)»، اثر یوست وان لون، کتاب ارزش¬مندی در حوزه پژوهش¬های رسانه¬ای و حاوی بسیاری از موضوعاتی است که در عرصه این پژوهش¬ها در دوران ما وجود دارد. وان لون استاد تحلیل رسانه در مؤسسه تحلیل فرهنگی دانشگاه ناتینگهام ترنت است. آثار او به¬خوبی تأثیرپذیری¬اش از دیدگاه¬های متفکر بزرگ روزگار ما، مارتین هایدگر را نشان می¬دهد. این کتاب به¬خوبی این تأثیرپذیری را آشکار می¬سازد. وان لون در این کتابش کوشیده است تا مفهوم گشتل (به معنای چارچوب و چارچوب¬بندی) در تفکر هایدگر را در حوزه تکنولوژی رسانه¬¬ای به کار برد. هایدگر تکنولوژی دوره جدید را به منزله  گشتل، یعنی به منزله آنچه به همه چیز و همه کس چارچوب و انتظام می¬بخشد، فهم می¬کند. لون نیز در اثر خویش خواهان است تا نشان دهد که تکنولوژی¬های رسانه¬ای جدید نیز هم جهان ما و هم نحوه هستی (دازاین) خودمان را رسانه¬ای کرده¬اند. به تعبیر ساده¬تر، همان¬گونه که هایدگر نشان می¬دهد تکنولوژی جدید در معنای عام کلمه را نباید صرفاً به منزله مجموعه¬ای از ابزارها فهمید، لون نیز در این اثر خواهان است این حقیقت را اثبات کند که تکنولوژی¬های رسانه¬¬ای جدید صرفاً ابزارهایی برای انتقال پیام یا اطلاعات نبوده، بلکه آن¬ها جهان و نحوه هستی خود ما را، در معنا و مفهومی وجودشناختی و نه صرفاً به معنای جامعه¬شناختی و روان¬شناختی تغییر داده¬اند. رسانه¬های مدرن پدیدارهایی تکنولوژیک هستند، اما پدیدارهایی صرفاً تکنولوژیک نیستند. فهم رسانه¬گری به معنای تکنولوژی ما را قادر می¬سازد شیوه خاص نظم یافتن جهانی را که در آن زندگی می¬کنیم، درک کنیم.


ادامه یادداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:49 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

رسانه‌های مدرن، انسان رسانه‌ای و بسط نیهیلیسم

این مقاله در صدد اثبات دو نکتة اساسی است:
۱.    رسانه‌ها را نباید صرفاً به منزلة مجموعه¬ای از ابزارها دانست که در زندگی ما ظهور یافته¬اند، بلکه آنها، به¬خصوص در عالَم مدرن یکی از مهم¬ترین عناصر قوام¬بخش عالَمیت ما هستند، تا آنجا که می¬توان انسان دوري کنونی را «انسانی رسانه¬ای» تلقی کرد، با این توضیح که رسانه¬ها در جهان کنونی استمرار نحوة هستی (اگزیستانس) ما هستند.
۲.    این رسانه¬ها در سراسر جهان، از جمله در جامعة ما، از عوامل بسیار مهم بسط نیهیلیسم و بی¬معنایی وجودشناختی (و نه روان¬شناختی و جامعه¬شناختی) در زندگی ما هستند.

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:47 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

رسانه‌های جمعی و تولید حقیقت
گفت‌وگویی با بیژن عبدالکریمی
تهیه و تنظیم: مسعود پیوسته
در تاریخ ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹، گزارش کوتاهی از مقاله و سخنرانی ارائه شدة دکتر بیژن عبدالکریمی در همایش «فلسفة رسانه»، که توسط پژوهشگاه علوم انسانی برگزار گشته بود، در روزنامه شرق منتشر شد با عنوان «رسانه¬های مدرن، بسط نیهیلیسم و مرگ حقیقت»، که خواننده با خواندن آن، احساس سرد بی¬اعتمادی¬اش به رسانه¬های جمعی و ناامیدی¬اش به نیل به حقیقت به¬ واسطة این رسانه¬ها صدچندان می¬شود. به مناسبت همین یادداشت، با دکتر عبدالکریمی به گفت¬وگو نشستیم تا شاید با توضیحاتی بیشتر، مخاطب فاصله خود تا حقیقت را بهتر دریابد.
ـ سؤال نخست این است: اگر با شما موافق باشیم که جهان کنونی ما «جهانی رسانه¬ای¬ شده» و به تبع آن انسان دورة حاضر نیز «انسانی رسانه¬ای» است و از سوی دیگر، رسانه¬های جمعی نیز عموماً و علی¬الاصول با انگاره¬سازی¬های خود، مخاطب را واقعاً به سوی حقیقت رهنمون نمی¬شوند، پس تکلیف «حقیقت» چه می¬شود؟ آیا باید بپذیریم که حقیقتی وجود ندارد و ماییم و تفسیرهای گوناگون و بی¬شماری که هر یک از رسانه¬های جمعی در جهت اهداف و مقاصد داخلی یا بین¬المللی خود می¬کوشند از حقیقت ارائه داده یا به تعبیر جنابعالی هر یک به «جعل و تولید حقیقت» می¬پردازند؟ آیا باید بپذیریم که واقعیت و حقیقتی وجود ندارد و هر چه هست جعل و تولید حقیقت است؟ براستی در این جهان رسانه¬ای شده حقیقت کجاست و آن را کجا باید جست؟

ادامه یادداشت
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 20:44 توسط گروه مدیریت وبلاگ |

مطالب قدیمی‌تر